همه عکس ها و کلیپ های نویسندگی در اینستاگرام

loading...
🔔 #نگارش یا همان #انشاء در مقطع #ابتدایی بهترین فرصت برای شکوفایی استعداد #نویسندگی دانش آموزان است. 🔶️ #علی متن انشاء خود را در خانه نوشته بود ، با اینکه نوشتن تمرین نگارش در خانه را #ممنوع🚫 کرده ام. ولی با کمک خانواده نوشته بود. پس بهترین راه برای افزایش اعتماد به نفسش و ترغیب برای نوشتن مجدد این بود که یک یا دو بند کوتاه از همان متنی را که در خانه نوشته است، بدون نگاه کردن بنویسد. و اینطور هم شد... 🔸️ #نوشته همه بچّه ها خوبی ها و جذابیت هایی داشت، ولی متن #محمّد_مصطفی یک مقدار همراه با چاشنی #تخیل بود. #داستان شیری 🦁که در جنگل با محمد مصطفی صحبت کرده است!!!🤗 🔷️ #جواد که متن #جذاب خود را به پایان رسانده بود ، کاملا خودجوش و حساب شده به کمک #امیر_محمّد رفت. اوّل فکر کردم که شاید برای #یادگیری امیر محمّد مناسب نباشد. ولی انصافا باعث شد هم امیرمحمّد اعتماد به نفس پیدا کند و هم یه چیزهایی رو هم خودش بنویسد! 🔹️ #ابوالفضل هم #خاطره سفر به #مشهد و شرکت در مراسم #شهادت_امام_رضاع را به زیبایی نوشته بود. 🔷️🔶️ خلاصه 🔔نگارش برای من که بسیار لذّت بخشه ! چون تمام تلاشم اینه که بچّه ها خودشان متن های جذّابی خلق کنند. #مدرسه #کتاب #کتابخوانی #نویسندگی #نگارش #ایران #هنر #فارسی #ادب #زبان #گریوان #بجنورد #خراسان_شمالی
کتاب ار هست کمتر خور غم دوست که از هر دوستی غمخوارتر اوست نشیند با تو تا هر وقت خواهی ندارد از تو خواهش های واهی ۲۴ آبان روز کتاب و کتابخوانی گرامی 📚 #کتاب #کتابخوانی #کتاب_بخوانیم #عشق #زندگی #دوستی #هنر #هنرمندان_ایرانی #نویسندگی #کتاب_خوب
ما در پارک ساعی این هفته به مناسبت #روز_کتاب_و_کتابخوانی به موضوع #مطالعه میپردازیم ، اگر دوست داشتید باهامون همراه باشید راس ساعت -- از رادیو ایران 😀 . . . پی‌نوشت : این من که انقدر با احتیاط داره کاغذ و ورق میزنه تا صداش تو میکروفون نیفته ، نگم براتون چند بار آخرشو خراب کرد 😀😂 . . . . تیتراژ طور : شعر رو کیاوش کمالی فر سروده ساز و دهل هم هنر آقایان رضا عرفانیان و فرهاد خان جان سریانه! این برنامه رو استاد گرانقدر ، جناب مهدی ساعی تهیه کنندگی میکنن نویسنده برنامه خودِ خودمم گوینده های این هفته هم : خانم کاکاوند و هاشمی هستن! این ماهم که تو فیلم خیلی شاد و خوشحالیم ماییم : من ، مونا قنادها ، نسا جابربن انصاری ، مژگان گوهری ، مریم هاشمی و فهیمه کاکاوند . . #پارک_ساعی #رادیو_ایران #شقایف_دهقان #قدرت_الله_ایزدی #نویسنده #نویسندگی #کتاب #روز_کتاب #روز_کتابخوانی #هفته_کتابخوانی #مطالعه #کتاب
کتاب، دروازه ای به سوی دانش و معرفت است. . کتاب، نقشی به مانند بال پرندگان به آدمی دارد که او را به پرواز در می آورد. . . در راستای ترویج فرهنگ کتابخوانی، لطفا کتاب های خوبی که می شناسید را به همراه نام نویسنده یا مترجم زیر این پست در کامنت بنویسید . . سپاس فراوان . . هفته کتاب و کتابخوانی گرامی باد🌹 . . . #بیسکویت #بیسکویت_فرخنده #کتاب #کتاب_خوب #کتابخوانی #فرهنگ_سازی #فرهنگ_کتابخوانی #علم #دانش #کتابخوانی #نویسنده #نویسندگی #مترجم #ترجمه #معرفی_کتاب #معرفی_کتاب_خوب #فرهنگسازی #معرفت #ترویج_کتابخوانی #ترویج_کتابخوانی_برای_کودکان #محصول_ایرانی #دانشگاه
لوگان (به انگلیسی: ) یک فیلم ابرقهرمانی آمریکایی محصول سال ۲۰۱۷ به #نویسندگی و #کارگردانی جیمز منگولد است که بر اساس شخصیت ولورین از شرکت مارول کامیکس با #هنرپیشگی هیو جکمن ساخته شده‌است. فیلم‌نامه فیلم الهام گرفته از مجموعه کتاب کمیک لوگان مرد سال‌دیده، اثر مارک میلر و استیو مک‌نایون است.لوگان ادامهٔ دو قسمت قبلی، خاستگاه مردان ایکس: ولورین (۲۰۰۹) و ولورین (۲۰۱۳) است و دهمین قسمت از مجموعه فیلم‌های مردان ایکس محسوب می‌شود. از دیگر بازیگران فیلم می‌توان به پاتریک استوارت، بوید هالبروک،ریچارد ای گرانت، استیون مرچنت و دافنه کین اشاره کرد. فیلمبرداری فیلم از ماه مه ۲۰۱۶ در لوئیزیانا شروع شد و در اوت ۲۰۱۶ در نیومکزیکو به پایان رسید. این آخرین حضور هیو جکمن در نقش لوگان در سری فیلم‌های افراد ایکس است. همچنین این فیلم بعد از فیلم‌های کیت و لئوپولد و ولورین سومین همکاری مشترک جیمز منگولد وهیو جکمن محسوب می‌شود. #فیلم #فیلم_باز #فیلم_خوب #فیلمنامه #فیلم_خارجی #لوگان #کتاب_خوار #کتاب_باز #روز_کتاب #روز_کتاب_و_کتابخوانی #روز_کتابخوانی #داستان : سال ۲۰۲۹، نزدیک به بیست و پنج سال است که جهش یافته جدیدی به دنیا نیامده و جهش یافته‌های باقی‌مانده هم همچون گذشته باترس و در خفا زندگی می‌کنند. در این میان لوگان که با بالا رفتن سنش قدرت‌های خود را از جمله زود درمانی تا حد زیادی از دست داده به همراه کالیبان در مکانی دور افتاده در ایالت تگزاس زندگی می‌کند. مهم‌ترین کار لوگان هم مراقبت از چارلز اگزاویه / پروفسور ایکس است که با بالا رفتن سنش ذهنش به هم ریخته شده و نمی‌تواند قدرت‌هایش را کنترل کند و در مواقعی که می‌ترسد به شدت به دیگران آسیب می‌زند. لوگان خرج زندگی خود را از طریق رانندگی در میاورد و منتظر فرصت است تا برای همیشه از کشور خارج بشود...
📚 #رونمایی_کتاب نخبه خردسال بابلی 🔹کتاب #دختر_خنده به نویسندگی #نازنین‌نرگس_اسمعیل‌پور (کیمیا) نویسنده حدودا ۱۰ ساله بابلی با حضور #شالوئی مدیرکل فرهنگ‌وارشاد اسلامی مازندران، هیات همراه و مسئولین شهرستان بابل و شهر #امیرکلا در دبیرستان شفیع‌زاده امیرکلا برگزار شد. 🔹این دانش‌آموز نابغه دارای مهارت در #موسیقی، #تکواندو، #نقاشی، #شعر و #نویسندگی، دانش‌آموز سال اول دبیرستان شفیع‌زاده است. عکس: #باقر_رستم‌نژاد_چراتی چهارشنبه، ۲۳ آبان ٩٧.
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر این منم ، هشتاد کیلو گوشت و استخوان و رگ و چربی ، با موهای کم پُشتِ خرمایی ، پوستی سفید و کله ای مثل همهٔ آدم ها زشت ، مغزی که بِلا استفاده در گاو صندوقِ جمجمه ام قایم کرده ام ، مثل پیرمردی که عمری ثروت می اندوزد و در کنارِ گاو صندوقِ پُر از پولش مثل گوسفندِ قربانی جان می کَند و ریق سَر می کشد ، مطمئنم که کِرم های جنازه خوار از مغزم بهتر از خودم استفاده می کنند ، وای که چقدر ساختارم احمقانه است ، دستانی که اگر دو آرنج داشت شبیه عنکبوت می شدم و اگر آرنج نداشت شبیه مترسکِ سر جالیز ، الان که یکی دارد عنکبوت وارانه مترسکِ سرِ جالیزی بیش نیستم ، موهایم با هر تکانی می ریزد ، کاش مانند چنارِ خانهٔ پدربزرگ ریشه هایشان تا خانهٔ همسایه می رفت ، دندان هایی آهکی ، این همه جِنس چرا آهک ، سُست و لرزان ، پیش و نیش بی ریشه هستند و خوش شانس و جلوی چشم ، تخت و آسیا هم با کُلی ریشه آن تَه غریبانه می پوسند ، درست مثل انسان ها و ریشه هایشان ، هر چه بی ریشه تر جلوتر ، زبانی گوشتی و خیس در غار مخوفِ دهانم که مَشغله اش در هر مرحله از زندگی زیاد است ، در کودکی می چِشد و در جوانی می لیسد ، البته فکر بد نکنید ، بستنی را می گویم ، کلمات را می سازد و به فراخورِ صاحبش در دهان می جُنبد ، دنده هایم نرده هایی هستند که مثلا از اندام حیاتی ام محافظت می کنند ، بگذریم که خودشان در صورت آسیب شخصا قلب و ریه ها را جِر می دهند و علت مرگ می شوند ، قلبی که بی خون سفید است و با خون سرخ با کُلی لوله و بند و بساط که از قضا اینقدر باریک هستند که زِرتی می گیرند ، رودهٔ بزرگ آنقدر گشاد و رگِ اصلی قلب اینقدر نازک و سوسول . معده ای که در کنار چند صد متر رودهٔ پیچ در پیچ بسیار احمقانه کوچک است ، قلوه هایم هم که دکترهای با کلاس کلیه می نامند بابِ سیخ است و نمک و نان سنگک و لیمو ، هرچه پایین تر می روم اعصاب خورد کن تر است ، نشیمن گاهی که اگر نبود مانند عروسک های خیمه شب بازیِ بدونِ نخ استخوانهایمان موقع نِشستن در هم گره می خورد ، گرچه الان هم که هست باز مثل عروسکِ خیمه شب بازی بی اختیاریم ادامه در کامنت 🔽
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر خنده هایش دلِ جوانان محله را چَنگ میزد وقتی که با صورتی مهتابی و دلبر کنار حوضِ حیاطِ قدیمی خانه شان به هر بهانه ای می خندید ، از پسرِ قصاب و بزاز و خباز تا وکیل و وزیر و سفیر ، دل همه برای عشوه های دَم به دَمش قَنج می رفت ، با تَنی بلورین و نوبَر یک ماه می گذشت که هجده را پُر کرده بود ، وقتی با چادر گُل گلیِ سرخ رنگش به کوچه می آمد محله تعطیل می شد ، از حسرت خوردنِ پسرها لذت می بُرد و پاهایش را چون مار بیشتر به هم می پیچید ، دلبری و لَوندی را خوب می دانست ، به نیم نگاهی قلب را از جا می کَند و با خود می بُرد . گیسوانش را فِر داده پشت گوش ساق های سفیدش را روی اعصاب عَزَب و عیال وارِ کوچه سُر می داد ، حتی اگر در دِنج ترین نقطه به او زُل می زدی بدونِ شَک نگاهی می انداخت و با لبخندی نمکی دلت را آشوب می کرد ، زن های محل آه و نفرین ها را در حقش تمام کرده بودند ، اَنگی به او نمی چسبید ، با افسارِ زیبایی و لَوندی تشنگان را تا لب چشمه می بُرد و تشنه تر از همیشه باز می گرداند . جوانان درخواب و رویاهایشان با او همخواب می شدند ، لَبی به آب می رساندند و باز صبح با تَنی کِرخت و خسته از خواب می پریدند و باز حمام لازم ، هر روز ظهر با خنده ای بلند دل ها را بیدار و عشوه آغاز می کرد ، نفرین و دعا بود که سرازیر بر روح پدر مادرش روانه می شد ، سلیطه ، عشوه گر ، زیبا ، عجوزه ، دلبر از القابش بین مردم محله بود ، محله جُز او دلبر و زیبارویی نداشت ، خواستگارها بِلا استثنا نیامده نه می گرفتند و می رفتند ،  نه پول می خواست و نه شوهر و نه آقا بالاسر ، لَوندی را دوست داشت و می خواست تا آخرِ عمر دل ببَرد و دل ندهد ، جوانان یکی یکی زن گرفته و از قافلهٔ زائرین به اجبار و نیشگونِ نو عروس خارج می شدند ولی بسیار بود چشمانی که نظاره گرِ این بلورِ بی مو و تَرَک باشد ، هنوز هم صدای خنده عشوه گر می آید ، دل نمی دهد ، دل می بَرَد و حسرت می کارَد ، نفرینِ زن ها کارساز نیست چون دو برابرش دُعا و ماشاللهِ مردان عمرِ با عزت به عشوه گر می دهد ، هیس عشوه گر دارد می خندد ، بیایید برویم زیارت
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر هر دو قلم می زنیم من نویسنده ام و او قصاب هر دو قدم می زنیم من روی طناب و او روی اعصاب هر دو لگد می زنیم من به بَختم و او به چارپایهٔ اعدام هر دو دست می زنیم من به حماقت و او به خِشتک هر دو می خوانیم من سهراب و او صیغه هر دو می رانیم من سردردم با قرص و او کُروک را با فَخر هر دو می دَویم من چون خرِ شَل و او صد متر زیرِ ده ثانیه هر دو می گیریم من وام و او سلفی با داف هر دو می خوریم من خونِ دل و او رانِ بلدرچین زعفرانی هر دو می کِشیم من نفسِ سُربی و او سناتوری با بافور هر دو ساک می گیریم من از دست پیرزن و او از فاحشه های پولکی هر دو قول می دهیم من وفادار و او با ادعا بی وفا هر دو اشک می ریزیم من از درد و او از دودِ کباب هر دو دلمان گرفته من از زندگی و او از پرخوری هر دو از یک نُطفه ایم من پادو هستم و او با سبزیِ اسکناس ارباب هر دو آگاهیم من از ارزش ها و او از ارز و شمش ها هر دو هستیم من عمیقا تاریک و او شدیدا پر نور هر دو مَستیم من از اِتانول و او از وُدکای روس هر دو پیشانیِمان بلند است من از کچلی و او از شانس هر دو طبقه داریم من منفی پنج و او پنت هاوس هر دو بالا بُرده ایم من فشار خون و او موجودی حساب هر دو مهربانیم من با تمام وجود و او با کمالِ ریا هر دو سرخ می کنیم من با سیلی صورت و او با سیلی باسن هر دو انسانیم من بی هیچ چیز و او با همه چیز هر دو عاشق می شویم من با یک نگاه و او با یک تِکان هر دو می لرزیم من از سرما و او از ارضا هر دو مَردیم من روشن فکر و او کوتَه فکر هر دو زَنیم من زیبای ناامید و او زشتِ پُر اِفاده هر دو می رَویم من به بهشت و او به جهنم ، شاید هر دو زندگی می کنیم من در جهنم و او در بهشت ، قطعا
. . . بعضی چیزها مثل سکوت از کنارت میگذرند مثل افتادن آخرین برگ از درخت... مثل ماهی خوابیده روی آب... مثل اقاقی های خشک شده... مثل لب سوخته از بوسه... دیشب شب همآغوشی اوراق کهنه بود... یاد خاطره ها و دلتنگی ها... عاشقانه سال ها پای هر چیزی که خواستم جنگیدم، نمیگم همیشه بردم اما باخت هم گاهی بردن محسوب میشود... این روزها دلم برای هیجان انگیز ترین کار زندگی ام تنگ شده است... پنج ماهیست دست به قلم آنچنانی نشده ام امان از این کنکور که مرا اینگونه دیوانه میکند... #نویسندگی برای من عاشقانه ترین کار دنیاست.... #موبلیم_نویس #سالگرد #رستاخیز_خورشید #زهرا_مسعودی👑 . پ.ن: دلتنگی را باید کشت....
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر  وسطِ گُلِ قالی ایستاده ام و به پنجره نگاه می کنم ، در اتاقم یک کاناپهٔ چرمی ، یک تلویزیون و یک میز دارم که پایه اش همیشه جیر جیر می کند ، به پنجره نگاه می کنم ، تار می بینم . طبقهٔ چهارم ، بالایم پشت بام ، سکوت ، پِلک می زنم و با هر پِلک گیج تر می شوم ، روی فرش و میز پُر از کاغذ و نوشته ، به پاهایم کاغذ چسبیده ، هوای اتاق دَم کرده ، پنجره ، چشمانم را می بندم ، باز می کنم ، روی کاناپه نشسته ام ، میان کاغذها . درد می کند ، بدنم ، سرم ، قرص مُسکنی برداشته و روی زبان خُشکم می گذارم ، آب نیست ، روی زبانم تلخ می شود و پایین می رود ، چشمانم را می بندم ، باز می کنم ، میزِ جلویم خالیست و بدنم گرم شده ، اثر قرص ، مُسکن قوی ، من کیستم و اینجا کجاست ، اثر قرص ، مسکن قوی ، خانهٔ خودم ، نه ، خانهٔ دوستم آرش . نه ، خانه ام ، تیک تیک ، مردی لاغر بالای کاناپه ایستاده با پُتک در سرم می کوبد ، ساعت دیواری ، تیک تیک ، بوی نَم می آید ، صدای آب ، شاید آب حمام باز مانده ، به من چه . اینجا کجاست . چشمانم را می بندم ، سوت در گوشم ، باز می کنم ، مردی جلویم ایستاده ، دزد است یا روح . روی گُل وسط قالی ، هم خانه یا دوست ، نمی دانم . اثر قرص ، مسکن قوی ، با گوشهٔ کاغذ بازی می کنم ، بدنم عرق کرده ، می بندم ، باز می کنم ، تلویزیون روشن است ، فیلم ترسناک ، تاریکی ، درخت ، جنگل ، وَهم زدگانِ جهنمی ، صدای جیغ می آید ، در فیلم ، زنی بالای سَرم کنار کاناپه ایستاده با چنگال به سینی فلزی می کِشد ، زن نیست ، جیغ نقش اصلیست ، موهای بدنم سیخ شده ، مور مور ، سردم شده ، می بندم ، قرص ، مسکن قوی ، باز می کنم ، مردِ داخلِ خانه کنار تلویزیون ایستاده با قاب عکس روی دیوار بازی می کند ، سیبی از سبدِ درون قاب عکس برداشته گاز می زند و تُف می کند روی فرش ، کثیف ، من بالای تلویزیون قاب نداشتم . مردی در تلویزیون روی گلِ وسط قالی ایستاده به من و مردِ هم خانه ام نگاه می کند ، اثر قرص ، مسکن قوی ، مورچهٔ بزرگی از شکافِ کنار یخچال بیرون می آید و پای راستم را می کَند و با خود به لانه می بَرد ، توشهٔ زمستان ، مورچه و پای من ، درد نمی کند ادامه در کامنت 🔽
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر حالم از تکرار به هم می خورد و تکرار شده خودِ زندگی ، نوارهایی که صبح تا شب می خوانند و فردا صبح از اول آغاز می کنند ، دیگر کسی به گداها پول نمی دهد ، مادری از سربازی رفتن پسرش گریه نمی کند ، دیگر پدری انگشتر عقیقش را به پسر ارشدش نمی دهد تا نسل به نسل بچرخد و بشود هویت خاندان ، گربه ها و کلاغ ها دیگر از ما فرار نمی کنند ، گویی تا چند سال دیگر نقشهٔ شکارمان هم به سرشان بزند ، مظلومیت و سادگی خاصهٔ قِشریست که در این دنیای بی رحم جا مانده اند و هنوز می گویند همه خوبند مگر خلافش ثابت شود و نمی دانند همه بَدند و خلافش هم به نُدرت ثابت می شود ، غذاها دیگر عطر ندارند و صدای قُل قُلِ دیگِ آبگوشت از روی اجاقِ ظهر جمعه به گوش نمی رسد ، همه پولکی به جیب می نگرند و پسر پدر را منبع درآمد می داند تا پُشت و ریشه ، بچه یتیم دیگر مظلوم نیست و زن بیوه شده لقمهٔ آماده و زن شوهردار آماده تر ، دخترها پول می خواهند و با خیانتِ شوهرهای پولدارشان کنار می آیند و پسرها فقط هرزگی می‌ طلبند و دختر ساده را اُمُل می نامند ، نوشته های مغزدارِ هدایت و کافکا و ایرج میرزا شده باعثِ ناامیدی و مزخرفاتِ خالی نویسانِ پارتی دار ‌شده متن سنگین و پُرمغز و مینیمال طور ، پرده شده دلیل نجابت و بی پردگی شده پیشرفت و پرده داری شده خجالت و پرده دَری شده زرنگی ، پسری که صد دختر را بی صورت کرده و با دوست پسر خواهرش دعوا می کند ، پسرکی که خودش فقط غیرت دارد و ناموس دیگران ناموس نیست ، اَبرو بر می دارد و پایش را تیغ می اندازد و به کسی که این چنین نمی کند با نیشخند می گوید : حاج آقا و بچه بسیجی ، مگر هرکس ریش دارد حاج آقاست ؟ که این دخترهای پسر نما برای توجیهِ چهره های خنده دارِ خود ریش و ابروی ساده را مسخره می کنند ؟ این همه حماقت را از کجا می آورند ؟ ماشین ها از بیرون لاکچری و متفاوت هستند و از داخل اکثرا شبیه به هم ، دختری که بیرون ماشین دلش را می بَرد و بعد از نیم ساعت سواری پشت شیشه های دودی ، مکان و تخت را از مردِ ثروتمند آرزوهایش به ارث می بَرد و سرخورده نزد خانوادهٔ فقیرش باز می گردد ، ای کاش حس خوبی داشت ولی ندارد چون وسیله ای شده برای شادی و سرگرمی یک بچه مایه دار ادامه در کامنت 🔽
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر چشم ها را باز کرده به اطراف نگریستیم ، باغ های سرسبز و درختانِ میوه ، جوی های روان نه از عسل از آب زلال ، انار و سیب و انگور زیر هر برگ و بوته رسیده بود ، سرزمینِ بهشتیِ من ، کشور من ، بادهای سرد و سوزهای داغ ، از شنِ لوت تا خزهٔ رامسر . به دنیا آمدیم ، انسان که نه آدم بودیم ، خام و کودن ، مغزمان خیس و بدنمان خشک . وطن و هموطن خط قرمز بود و درد جنوبی و شمالی دردِ ما . سکه ای از جیبم افتاد و آبِ جوی دزدیدش ، شهر و همشهری خط قرمز شد و مرز شهر و نامش رگ گردن کلفت می کرد ، وطن خاکستری شد و شهرمان رنگی . سکهٔ دیگری از جیبم افتاد و آب جوی دزدید باز ، محله و بچه محل خط قرمز شد و ناموسِ کوچه دعوا می‌طلبید و بالا خواهی ، وطن و شهر خاکستری شد و محله مان رنگی . باز هم سکه افتاد ، خانواده خط قرمز شد و محافظت می خواست ، بقیه خاکستری بودند و ما و هم خانواده ها رنگی . آخرین سکه هم آب بُرد ، خودم خط قرمز شدم و همه خاکستری . خودم باید زنده می ماندم که ماندم ، با دُم فرضی و چشم هایی سُرخ موش شدیم و فقط زنده ماندیم . در هر آشغال و سوراخی سر و تَن فرو کردیم و موش گونه زیستیم ، یادمان رفت چه بودیم و چه شدیم ، سقوط کردیم ، آن هم آزاد . نَمُردیم و کفِ تمدن متلاشی نفس می کشیم . ما موشیم ، می خوریم ، می خوابیم ، سوراخ می کنیم و بچه پس می اندازیم ، توله موش هایی جدید و چندش آور ، بهشت بود که آمدیم و زباله دانی پر از موش شد که هستیم . اصل و فرعمان رفت و هیچ ماند ، خنده ها رفت و گلدانِ خُشک ماند لب پنجره ای که دیوار جلویش هیز به سوراخِ دیوارِ روبرو که همان پنجره است خیره شده . یادش بخیر و کاش برمی گشتیم شُده نُقلِ دهانِ زن و مرد و  کوچک و بزرگ ، نه که خاکمان بد بود نه ، بهشت زاده شدیم و خودمان مانند چهل قرن قدمتمان جفتک انداختیم و با غرور هرچه داشتیم ریختیم در دیگ و کله پاچه ای پُختیم که بوی گندش از سرِ سگ بدتر است ، نه برای ما می جوشد نه برای دیگران چون چوب نداریم هیزم کنیم ، داشتیم یادش بخیر ، آبمان هم دارد ته می کشد ، هست ولی کم برعکسِ آبِ نرهایمان که هست ولی زیاد ، جوان ترین خاکِ جهان پیر می شود ادامه در کامنت 🔽
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر شب است ، پشتِ فرمان به خیابان نگاه می کنم ، پروانه ای به شیشهٔ ماشین خورد و جان داد ، سیگاری بر لب دارم و پدال گاز را فشار می دهم ، باد خنکی از پنجره به صورتم می خورد . یه دیواره یه دیواره یه دیواره ، یه دیواره که پُشتش هیچی نداره ، با آهنگ زمزمه می کنم . با حِسی سنگین در تَوهم می رانم ، در فرعیِ نزدیکِ خانه گربه ای جلوی ماشین پرید ، با یک چرخشِ فرمان رد شد ولی با شدت به چیزی برخورد کردم ، ترمز . از درون آینه پشت سر را با اضطراب نگاه می کنم ، مردی کفِ خیابان به خود می پیچید ، ترسیده ام ، دستانم می لرزید و دلم آشوب شده ، پاهایم از شدتِ تکان از روی پدال لیز می خورَد ، خیلی تاریک است . در را باز می کنم و نیمه پیاده می شوم ، زنبیلی با یک قابلمه کنارِ مرد افتاده ، در نورِ کمِ چراغ های عقبِ ماشین او را می بینم که دورش را خون احاطه کرده . ترسیده ام ، سوار ماشین می شوم و با نگاهی دوباره در آینه و اطراف چون کسی نیست به راه می افتم ، صدای ضربان قلبم را می شنوم ، از قدیم می گفتم :  کسانی که می زنند و فرار می کنند نامردند . وجدانم می گوید : بِبرش بیمارستان شاید زنده بماند ، صدای ضبط ماشین در گوشم می پیچد ، اونکه رفته دیگه هیچ‌ وقت نمیاد ، تا قیامت دل من گریه می خواد ، قصهٔ گذشته های خوبِ من . با عصبانیت با مشت ضبط را خاموش می کنم ، پاهایم به زحمت گاز را فشار می دهد . به خانه می روم ، کاملا خونسرد ، سوئیچ را می گذارم و ادامهٔ زندگی ، مطمئناً ماشینی رسیده و او را به بیمارستان برده ، شاید هم هم آنجا بمیرد ، واااااای چه حال بدی . چند خیابان آن طرف تر پیاده شدم ، جلوی ماشین آسیب دیده و شیشه تَرک برداشته ، باید چه بهانه ای بیاورم . می گویم به سطل آشغال خورده ام . سوار شدم . اینقدر عصبی ام که خانه مان را هم گُم کرده ام . بالاخره رسیدم ، خودم را برای استقبال تُند پدر آماده می کنم چون ماشین را بی خبرِ او برداشته ام ، پدرم انسانِ آرامی است ولی وقتی عصبانی می شود روی دیگرش را می بینی . اگر بفهمد چنین کاری کرده ام چه می شود ، اگر پلیس بفهمد چه ادامه در کامنت 🔽
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر چشمانش را خسته در دَخمه باز کرد ، تاریک بود و بوی تعفن می داد ، بوی خودش بود یا دخمه . تاریک و خاکی بیشتر به لانهٔ سگ می ماند ، ساعت را نمی دانست ، مهم نبود ، ساعتِ خاصی را انتظار نمی کشید ، حالا بیدار بود ، بیرونِ سوراخِ دخمه نور می دید ، شاید آفتابِ صبح یا ظهر . سرش درد می کرد ، گویا کسی با دو دست مغزش را می چِلاند ، روی خاکِ سرد نشسته بود ، ماه ها بود خودش را نشُسته بود ، هر روز در کوچه و بازار می چرخید و شب در دخمه می خوابید ، خوابی درد آور و بیمار گونه ، تکانی به بدنش داد ، درد عجیبی در ستون فقراتش پیچید ، دست‌ های بی جانَش سیاه و زخمی بودند ، بدنش گرسنه تر از شکمش بود ، چیزی می خواست ، فراموشی گرفته بود ، سرش درد می کرد و ضعف گیجش کرده بود ، باید از دخمه بیرون می رفت و گرنه می مُرد ، خودش را سینه خیز بیرون کشید ، نور آفتاب لحظه ای چشمانش را نابینا کرد ، به سختی و با پلک زدنِ زیاد اطرافش را دید ، کودکی با لباس قرمز و دمپایی پلاستیکی درون ماشین اسباب بازیش را پُر از خاک کرده بود و با نخ می کشید ، کودک ایستاد و با ترس و تردید به آدمِ کنار سوراخ نگاه کرد ، مرد با کمکِ دیوار بلند شد ، زانوهایش زُق زُق می کرد و شکمش قار و قور ، گونیِ پاره اش را روی شانه های استخوانی و فاسدش انداخت و به راه افتاد ، دو سه کوچهٔ خاکی را کور کور رد کرد و کنار دَری فلزی ایستاد ، خانهٔ معشوقه اش بود ، معشوقه ای که در جوانی می خواستش ، وقتی دختر و خانواده اش از آن خانه رفتند ، مردی خانه را خرید که تریاک می فروخت ، بعد از رفتنِ عشقش زمین خورد ، چند هفتهٔ اول برای رُخ دادنِ معجزه ای به درِ آن خانه می آمد ولی وقتی از معجزهٔ دیدنِ دختر نا امید شد دیگر برای خریدِ آرامبخشِ دردِ نبود دخترک می آمد ، از رویاهایش بیرون آمد و در زد ، مردی با دست های عضلانی و خالکوبی ای مُبهم در را گشود و گفت : پول . چند اسکناسِ مُچاله که از مردم تیغ زده بود در دستانش گذاشت ، دست با پول رفت و با تکه ای سیاه برگشت ، زندگی ، دوای درد ، پدر ، مادر ، معشوقه ، همه در آن تکهٔ سیاه خلاصه می شُد ، گرفت و راه افتاد ، به پارک رسید ، پارک که نه ، پاتوقِ بدبختی و نکبتِ جوانان محل ، چادُری را یافت و کنارش نِشست ادامه در کامنت 🔽
🍀 #داستان_کوتاه #داستان #داستانک #داستانهای_کوتاه #نویسنده #نویسندگی #کتاب #نوشتن #کتابخانه #کتاب_خوانی #داستان_نویسی #داستان_خوانی #کتاب_داستان #ناشر #انتشارات #نشر #منتشر #دست_نوشته #دل_نوشته #کتاب_خوان #خواندن #داستانهای_من #داستان_جذاب #مطالعه #خواننده #خواندنی #عاشقانه #داستان_کوتاه_من #امیر_عباسی_فر موجودی شبیهِ خودم هر روز از درون آینه به من زُل می زند ، زشت و بیمار با صورتی استخوانی و زرد فقط نگاه می کند ، این موجودِ سرد و فاسد من نیستم ، حتی شبیه من هم نیست ، هر وقت به سراغ آینه میروم او هم کارهایش را رها کرده می آید که مرا ببیند ، هرجا انعکاسی از تصویر باشد او هم هست ، گردنی باریک و صورتی پیر دارد ، تمام لباس هایش شبیه خودم است ، موهایش کوتاه است و پای خط ریشش کمی سپید شده ، روزی در حمام از زیر دوش مخفیانه نگاهش کردم داشت دوش می گرفت و نگاهم می کرد ، آینه که بخار می کرد راحت تر بودم چون دیگر چشمانش مرا نمی دید ، روزی در مترو در انعکاس شیشهٔ روبرو ایستاده بود و با کیف چَرمی اش مرا می پایید ، در دنیای پشت آینه او هم درست با همان مترویی که من می روم به سرِ کار می رفت ، خنده هایش کمی شبیه من بود به همین دلیل دیگر نمی خندم ، روزی تمام آینه ها را شکستم ولی در خورده های آینه هزاران چشمِ مضطرب مرا نگاه می کردند ، دوست نداشتم هر روز و هر جا نگاهم کند ، نمی گذاشت لحظه ای تنها باشم ، زخمی بر پیشانی داشت ، در خانه رکابی می پوشید ، سیگار لب هایش را تیره کرده بود ، برای همه تعریف کرده ام ، می گویند دیوانه شده ای ، خودت هستی در آینه ، ولی من نیستم ، این موجودِ کریه و سرد من نیستم ، چشم های من مهربان است و چشمان او سردیِ مرگ را در بدن می دواند ، آینه . گویندهٔ اخبار با لبخند می گفت : دیوانه ای در اتاق شصت و پنجِ دیوانه خانهٔ خارج از شهر با گچ روی تمام دیوارهای اتاقش می نویسد : دنیای پشت آینه زنده است . راست می گوید چون من هم می دانم که پشت آینه موجوداتی شبیه ما زندگی می کنند که برای حفظ دنیای خود کارهای ما را تقلید می کنند ولی وقتی حواسمان نیست ما و زندگیمان را می پایند ، شاید می ترسند اگر از وجودشان مطمئن شویم مثل دنیای خودمان به دنیای آرامِ آنها هم گَند بزنیم . شاید دارم مثل دیوانهٔ اتاق شصت و پنج دیوانه می شوم . بارها گفته ام : آینه است ، آینه ، بفهم ، آینه ، ولی باز می دانم آنکه روبرویم می ایستد من نیستم ، پیرتر از من است ، خوب نیست ، بد است ، باید بخوابم ، بگذار مثل هر شب و روز نگاهم کند مگر چه می شود ادامه در کامنت 🔽
با حمد و ستایش خداوند هردوعالم تونستم اولین #کتاب رو با #نویسندگی خودم به #چاپ برسانم...!! با تمامی خستگی ها و سختی هایی که داشت بازشکر گزارم که به چاپ رسید و از تمامی عزیزانی که دراین مسیر منو همراهی و کمک کردند تشکرزیاد و دست تک تکشون رو میبوسم. جا داره از #خواهر عزیزو بزرگوار خانم دل آرام رشید پور برای طراحی و ایده پردازی استادانه اش برای #جلد کتاب تشکر کنم. از #برادر عزیزم مهران حسینی برای دیزاین و اجرا روی #جلد کتاب ممنون و سپاس گزار باشم. از بچه ها و کلیه دست اندرکاران چاپ پنجره عزیز سپاسگذارم که واقعا دلسوزانه منو کمک کردند درنهایت امید دارم کمکی هرچند ناچیز به بالابردن سطح #ادبیات عموم کرده باشم. ازخداوندمنان خاستارم که عمری باقی باشد که با کتاب ها و اشعار دیگر بار دیگر همنوعان خود را یاری نمایم... روز چاپ کتاب خوشبختانه مصادف با #روز #کتاب و #کتابخوانی هستش و امید دارم زندگی تک تک انسان ها با نور مطالعه پرنور تر و کامل تر گردد... #شهر_خاکستری #شهر #خاکستری #نویسنده #شاعر #متن #شعر #متن_عاشقانه #شعرنو #روز #کتاب #کتابخوانی #مجتبی #غفاری
"ایده ای عالی برای شروع کردن" این عنوان یکی از نوشته هایم در مجله راز است که عمل به آن می تواند برای ما مفید باشد. "ایده پنج دقیقه" شاکله این ایده را در کتاب روانشناسی اهمال کاری نوشته ویلیام جیمز نال دیدم. زمانی که من قصد دارم کاری را شروع کنم و می بینم حوصله ندارم یا خسته ام یا هر چیز دیگر با خودم می گویم من فقط برای پنج دقیقه این کار را انجام می دهم. شاید بگویی پنج دقیقه که دردی را دوا نمی کند مورد اصلی همین جاست. زمانی که ما حوصله نداریم و به خودمان می گوییم برای پنج دقیقه این کار را انجام می دهم پنج دقیقه اصولا چیزی نیست که ما را خسته کند و مشکلی از بابت انجام دادن آن نداریم اما اینجا ما یک کلک مثبت به مغز مان می زنیم. مغز ما یکی از مهمترین وظایفش بالا نگه داشتن سطح انرژی بدن برای روز مبادا است و بهتر بگویم مهمترین وظیفه اش زنده نگه داشتن ماست. مغز خیلی سخت برای کار های جدید انرژی آزاد می کند و به همین خاطر هست که ما مرتب کارها را به بعد موکول میکنیم و مثلا می گوییم فردا انجامش می دم یا از شنبه شروع می کنم این ایده پنج دقیقه کمک می کند تا ما بتوانیم بر اهمال کاری غلبه کنیم. سخت ترین قسمت هرکاری شروع کردن آن است و متخصصان کسب و کار هم می گویند کسب اولین درآمد به مراتب سخت تر است از زمانی که بخواهیم درآمدمان را افزایش دهیم. زمانی که ما شروع به انجام کاری می کنیم خیلی دشوار است از آن دست بکشیم. اگر فیزیک دبیرستان را یادتان باشد در قسمت قانون های نیوتون قانونی وجود داشت به نام قانون اینرسی که می گفت: اجسام در حالت سکون تمایل دارند ساکن بمانند و اگر این جسم تحت تاثیر یک نیروی خارجی به حرکت درآید تمایل به حرکت دارد. در یک کلام: " اجسام تمایل به حفظ حالت موجود دارند." این مورد هم در مورد ما می تواند صدق کند زمانی که ما به حرکت در می آییم یعنی سخت ترین قسمت کار که شروع کردن است را انجام داده ایم و دشوار است که از کار دست بکشیم. این ایده خیلی به من کمک کرده خیلی اوقات که حوصله نوشتن را ندارم با خودم عهد می کنم که فقط برای پنج دقیقه بنویسم اما به خودم می آیم میبینم هزار کلمه نوشته ام! ممنون بابت توجهتون❤️ #توسعه_فردی #نوشتن #اهمال_کاری
چشم هایم را بستم تورا تصور کردم در خود چشم هایم را بستم به تو فکر کردم گونه های برای بودنت خیس شد اشک های شوق می خواهم تو مرا تفسیر کنی می خواهم تو مرا صدا زنی "عشق"کلمه ناقص نیست عاشقی معشوق می خواهد معشوقه من شیدا شده ام معشوق من دیوانه شده ام جنون به مغزم میرسد مغز دیگر کار نمی کند معشوق من دنبال بهانه می گردم تا کوچه پس کوچه ی شهر را کنار تو قدم زنم تورا بی تابانه می خواهم تورا صادقانه می خواهم آن روز که از آن من باشی حس آن را دارم که جهان زیر پای من است. معشوق خودت را دو دستی بچسب نازش را بکش او کسی است که انگیزه زندگی کردن می دهد او کسی است که باعث می شود عیوب خود را بیابی خودت را اصلاح کنی عشق،عشق و عشق از کودکی گفتند عاقل باش هیچوقت نگفتند عاشق باش من می گویم عاشق باش. #عشق #عاشقانه #عاشقی #عاشقانه_ها #عاشق #معشوق #معشوقه #دیوانه_وار #دیوانه #جنون_عاشق #شیدایی #شیدا #شاعرانه #شعر #شعرسپید #نویسنده #نویسندگی #اشعار #شعرعاشقانه #شاعر #تبریز #تهران
دلم هوای ادمهای ساده زندگیم و کرده.ساده به تمام معنا و برای هر کلمه که بشه ساده بودن رو براش تعریف کرد.آدمایی بدون پیچیدگی و تکلف.ذهنم درگیر سادگی سالیان پیش شده.سال هایی که اینقدر پیچیده نبودیم و حرفامون و رفتارامون ساده بود.ما از کی و چطور اینقدر پیچیده شدیم و زندگی رو پیچوندیم تا حدی که سخت شد برامون. تقدیم به انسانهای ناب زندگیم میخواهم ساده باشم مثل مادرم.مثل کبری زنی بی آلایش که سالهاست میشناسمش میخواهم فهیمه را در ذهن مرور کنم تا یادم بماند ساده بودن یک خانم دکتر چگونه است.میخواهم مثل تو باشم ستاره،هم کلاسی دوران راهنمایی ام.میخواهم نگاهم همرنگ نگاه تو شود همان قدر ساده و پاک.میخواهم نجابتت را سادگی گفتارت را اسطوره کنم آقای طالب زاده دبیر خوش خنده ی من.خانم شاهی تو شلخته ترین و دوست داشتنی ترین دفتر دار بودی رد سادگیت لابلای پوشه ثبت نام تمام دانش آموزان بود.خانم جاوید نیای عزیزم هر کجای این دنیا هستی لطفا مثل آن موقع ها باش که در گوشم نجوای امید را زمزمه کردی و من محو صدای دلنشینت شدم زمانی که گفتی زیبارو مبارزه کن با تمام درونیات منفی ات.همسر نازنینم تو اکنون ترین انسان ساده زیست لیست من هستی لطفا لطفا همیشه همین طور بمان.... شمارشون به حد انگشتای دست ولی واقعیت همینه.کم کم واژه ساده از یادمون میره و جاشو واژه های دیگه پر میکنن امیدوارم این واژه غریب رو درک کنیم چون خوشبختی درونش نهفته ست. #نویسندگی #نویسنده #نثر #ادبیات #خانه_مدرن #دکوراسیون_داخلی
کار جدید تو راهه 😊 پر از شادی و انرژی از دست ندید😀 خانمای قاجار👰👰👰👰 به نظرتون کجا اجرا بشه خوبه؟ روابط عمومی جهت اطلاعات بیشتر : 📞 گروه نمایشی ارام سام سام با همکاری خانه بازی عروسک تقدیم میکند: 🎉🎊🎇🎠🎊🎭🎉🌼 مراسم های شاد و سرگرم کننده کارگردان و مدیر گروه🎬 با حضور : . . 📲روابط عمومی جهت رزرو و هماهنگی : ویژه پیش دبستانی ها ،مهدها ، مدارس 😇🎊🎊🎠 #تئاتر_بوشهر #باران #موزیک #فیلم #کارگردانی #نقاشی #نویسندگی #فیلمنامه نویسی #آهنگسازی #خواننده #خوانندگی #عکس #عکاسی #گویندگی #مجری #کودک #بوشهر #ایران #شیراز #هنر #قران #فرشته # # # # # # # #
. . 🔶هزار و یک روز گنجینه ای ارزشمند اما فراموش شده از قصه های ایرانی🔶. 🌟❤🌟 . اهمیت《هزار و یک روز》تنها وجه ادبی آن نیست بلکه آیینه ای ژرف نما و منبعی ارزشمند برای درک تاریخ اجتماعی مردم است ،دیگر آنکه راوی داستانش مانند هزار و یک شب زن است،یکی برای زنده ماندن قصه می گوید ودیگری برای تغییر از ادبیات بهره میبرد . .✒از یادداشت های رضا طاهری . خواندن 《هزار و یک روز》را به همه ی دوستداران هنر و ادب این مرز و بوم پیشنهاد میکنم . . . 📚نشر نخستین.خیابان انقلاب /خ دوازده فروردین/تقاطع روانمهر/شماره تلفن سفارش کتاب:🔴. 🔴 🔴 . و.خرید آنلاین از موسسه گسترش فرهنگ و مطالعات... وشهر کتاب ملاصدرا / .🌟 . #کتاب #ادبیات #هنر #زبان پارسی #قصه #قصه های ایرانی #کتابخوانی #تاریخ #تاریخ اجتماعی #کتابخونه #کتابخوانی #کتاب-بخوانیم #کتاب_بخوانیم #کتاب_خوانی #کتابفروشی #کتاب_خوب _بخوانیم #نویسندگی #کتاب_نایاب #کتاب_خوانی #معرفی_کتاب #معرفی-کتاب
زمان حقیقت آدمها را عریان می کند. شرمندگی و سرافکندگی عاقبت کسی است که تمامی پلهای پشت سرش را خراب می کند. پ.ن: اصالت با وز و وز مگس از بین نمی رود. #هنرمندان_ایرانی #نویسندگی #نویسنده #فیلم #جملات_ناب #جملات_زیبا #عقاب #حسادت #هنر #هنری #حقیقت #سینمایی #صداقت
.... در زندگی با اسلحه هایی رو به رو میشیم که ممکنه تا آخر عمر ترکششون اذیت کند ولی نکشد مثله .... نظرات شما به شدت مهمه امیدوارم خوشتون بیاد ❤ متن : آبتین مومنی . #صدا_و_سیما #صبحانه #صدا_پیشگی #صدا_پیشه #صدا #دختر #دوبله #دوبلور #سیدجلال #شاعر #شعر #شاعرانه #نبودنت #ناب #نویسنده #نویسندگی #چس_ناله #یار #کاشکی #کلیپ #عاشقتم #عشق #احساس #احساسی #انحراف #دوست_دارم #فالوور_رایگان
🌘❄ چند وقت پیش تو نظرسنجی استوری یکی از شما خواسته بودید از تنهایی و عشق به چشمای مشکی بنویسم، این کپشن تقدیم به تمام کسایی که چشمای عزیزدلشون مشکیه: ای سیاهی شب بافته شده در موهایت چگونه بگویم که دوستت دارم؟ ای تو که آسمان پیش رنگ چشم هایت رنگ باخته چگونه دلباخته ات نباشم؟ باز آ ای خلق شده از زیبایی شب؛ اکنون جهان به زیر پایم می‌لرزد و سقف آسمان بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند گویی که دستش بر شانه‌ام قرار دارد! وقتی چشمان معشوقت از شب آفریده شده باشد با یاد او ستاره‌ای در دلت متولد خواهد شد که برق عشق در دل آن می‌تابد. ❌پ.ن: با #هشتگ کپی شود!❌ "فرزانه_راد" #نویسنده #نویسندگی #نوشتن #دلنوشته #دل_نوشت #دل_نوشته #تکست #هوای_بارونی #باران #عاشقانه #متن_عاشقانه #چشم_مشکی #تهران_بدون_تو #تهران #متن #متن_خاص #دل_نوشته #پاییز #فصل_عاشقی
بعد از اجرا و با کلی خستگی یه شب خوب خانه فرهنگ عالی آباد روز کتاب و کتابخوانی گروه نمایشی ارام سام سام با همکاری خانه بازی عروسک تقدیم میکند: 🎉🎊🎇🎠🎊🎭🎉🌼 مراسم های شاد و سرگرم کننده کارگردان و مدیر گروه🎬 با حضور : 📲روابط عمومی جهت رزرو و هماهنگی : ویژه پیش دبستانی ها ،مهدها ، مدارس 😇🎊🎊🎠 #تئاتر_بوشهر #باران #موزیک #فیلم #کارگردانی #نقاشی #نویسندگی #فیلمنامه نویسی #آهنگسازی #خواننده #خوانندگی #عکس #عکاسی #گویندگی #مجری #کودک #بوشهر #ایران #شیراز #هنر #قران #فرشته # # # # # # # #
صدای فریادم خاموش است میان فریادها پچ پچ است گوشی نیست برای فریادم همه دهان شد میان این همه فریاد #بکارت #زبانم پاره شد به آهی بسنده کرد از همخوابگی #فریاد #پوچ مغز تا #نطفه دیگری کاشته نشود #علیرضابیات #سیاه_سفید #نوشته_خاص #هنر #نویسندگی #تئاتربازها #سینماگران #کارگردان #کافه_گردی
. پنج شنبه آبان ، در برنامه ذوزنقه از رادیو گفتگو دقایقی درباره تولید محتوا و نویسندگی صحبت کردم. . این برنامه رو می تونید در این تاریخ از ساعت : الی در موج اف.ام ردیف / مگاهرتز بشنوید. . اگه احیانا این پست رو بعد از این تاریخ می خونید، برای شنیدن این برنامه و برنامه های قبلی، کافیه اسم برنامه ذوزنقه رو در سایت رادیو گفتگو جستجو کنید. . برنامه ذورنقه با اجرای دوست خوبم احسان مهرجو و به همت عزیزانی همچون مرضیه آقازاده، محمدجواد ترابی، سپیده شعرباف، محمد طالبیان و کلیه فامیل های وابسته (خب همه عوامل رو که نمی شناسم!😂) تولید می شه. . . . . #رادیو_گفتگو #ذوزنقه #علم #رادیو #تولید_محتوا #نویسندگی
👈احساسی ترین سکانسهای سریال شهرزاد 🎧دلتنگی(مرتضی پاشایی) گوینده :ناصر ضمانی مقدم🎤 نویسنده :امیر حسین مهدیزاده✏ استودیو:ایران🎼 👈جهت مشاهده به کانال تلگرام مراجعه نمایید. ://./ امیدوارم لذت ببرید 🌹🌹🌹🌹🌹 👈گروه هنری سورن 🎤🎹🎶🎥🎬 #گروه_هنری_سورن #ناصر_ضمانی_مقدم #امیرحسین_مهدیزاده #همایش #سمینار #جشن #جنگ_شادی #مراسم #مجری_صحنه #استیج #استودیو #گوینده #گویندگی #صدا_پیشگی #پادکست #طنز #نویسنده #نویسندگی #نریشن #دکلمه #شعر #ترانه #خواننده #ایران #ایرانی #خراسان #خراسان_رضوی #مشهد #مشهد_الرضا #مشهد_مقدس
❌اثر مورد علاقه‌ی شما از این کارگردان چیه؟ . دیوید لینچ کارگردان مطرح آمریکایی. که در نظر سنجی سال دوهزار و سه روزنامه گاردین به عنوان بزرگترین کارگردان دنیا انتخاب شد. از آثار محبوب وی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: مرد فیل‌نما، مخمل آبی، توئین پیکس، بزرگراه گمشده، داستان استریت و جاده‌ی مالهالند . . . . #سندرم_نويسندگي #سندرم_نویسندگی #كتاب #كتابخواني #بيشتر_بخوانيم #كتاب_بيشتر_اينترنت_كمتر #معرفي_كتاب #كتابخوار #ديالوگ #معرفی_کتاب #نویسندگی #رمان #داستان #سخن_بزرگان #هنر #هنرمند
.
چشمانت را دریافته ام و دوستت دارم را از لابه‌لای حروف مقطع لبانت شنیده ام 
می دانم که مدت هاست دوستت دارم در گلویم کز کرده و جرئتی برای جریان یافتن بر زبانت نمی یابد 
می دانم می دانی دوستت دارم اما دریای  چشمانت آنچنان پرخروش بر قلبم می تازد که ترس سدی می کشد مقابل احساساتم و توان سخن گفتن را از لبانم می رباید! 
اما تو؛ 
تو که ترسی را در بیشه زارِ قلبت پنهان نکرده ای
توکه یقین را در لابه لای چشمان آشفته ام دریافته ای
و نامت را جای مقصود کلماتم شنیده ای 
تو چرا زبان در کامت گرفته ای جانا ؟!
نکند تو هم می ترسی ؟
از که ؟!
از من ؟!
به چشمانم بنگر 
مگر عشق را در آنان نمی یابی؟!
مگر نمی بینی من با هر موج نوازش تو بسان قایقی سرگشته زمان و مکان را در هم می آمیزم
به دستانم بنگر 
ببین که چگونه سودای رسیدن به ساحل دستانت را در سر می پرورانند
نه جانا !
این رسمش نیست !
من این گونه بی تاب تو آن گونه دلتنگ
بیا و گیسوانم را در حصار دستانت حبس کن 
بیا و مرزی بکش دور کشوری که گیسوان من است و قلمرو حکمرانی تو !
بگذار همه بدانند که این گیسوی باستانی یونان نیست که به همسایه فروشند !
بیا و کشورت را از هجوم رقیبان در امان دار!
که کشور بی پادشاه بسان خانه ای ست بی دیوار در معرض راهزنان بادیه نشین !
.
.
.
#مریم_نوغانی

تکلمه۱: درسته میگن دوست داشتن رو باید با عمل ثابت کرد اما گفتن دوستت دارم به کسایی که برامون عزیزن یادآوری ارزش اونها به خودمونه و اینکه شنیدن و گفتن دوستت دارم باعث تداوم و ثبات عشقه♥️
تکلمه ۲ : بگید تا قبل از اینکه دیر بشه!

#مریم_نوغانی
#نویسنده
#نویسندگی
#شعر_سپید
#عشق
#محبت
#جان_محجوب
#پاییز
#پاییز_جان
#نقد_نظر؟!
. چشمانت را دریافته ام و دوستت دارم را از لابه‌لای حروف مقطع لبانت شنیده ام می دانم که مدت هاست دوستت دارم در گلویم کز کرده و جرئتی برای جریان یافتن بر زبانت نمی یابد می دانم می دانی دوستت دارم اما دریای چشمانت آنچنان پرخروش بر قلبم می تازد که ترس سدی می کشد مقابل احساساتم و توان سخن گفتن را از لبانم می رباید! اما تو؛ تو که ترسی را در بیشه زارِ قلبت پنهان نکرده ای توکه یقین را در لابه لای چشمان آشفته ام دریافته ای و نامت را جای مقصود کلماتم شنیده ای تو چرا زبان در کامت گرفته ای جانا ؟! نکند تو هم می ترسی ؟ از که ؟! از من ؟! به چشمانم بنگر مگر عشق را در آنان نمی یابی؟! مگر نمی بینی من با هر موج نوازش تو بسان قایقی سرگشته زمان و مکان را در هم می آمیزم به دستانم بنگر ببین که چگونه سودای رسیدن به ساحل دستانت را در سر می پرورانند نه جانا ! این رسمش نیست ! من این گونه بی تاب تو آن گونه دلتنگ بیا و گیسوانم را در حصار دستانت حبس کن بیا و مرزی بکش دور کشوری که گیسوان من است و قلمرو حکمرانی تو ! بگذار همه بدانند که این گیسوی باستانی یونان نیست که به همسایه فروشند ! بیا و کشورت را از هجوم رقیبان در امان دار! که کشور بی پادشاه بسان خانه ای ست بی دیوار در معرض راهزنان بادیه نشین ! . . . #مریم_نوغانی تکلمه۱: درسته میگن دوست داشتن رو باید با عمل ثابت کرد اما گفتن دوستت دارم به کسایی که برامون عزیزن یادآوری ارزش اونها به خودمونه و اینکه شنیدن و گفتن دوستت دارم باعث تداوم و ثبات عشقه♥️ تکلمه ۲ : بگید تا قبل از اینکه دیر بشه! #مریم_نوغانی #نویسنده #نویسندگی #شعر_سپید #عشق #محبت #جان_محجوب #پاییز #پاییز_جان #نقد_نظر؟!
💮بخوانید و نظر دهید💮 🔵دل نوشت : دلش گیر کرده بود. او از روستا برای یک بقالی کوچک شیر می آورد.یک وانت آبی درب و داغان داشت که هرروز صبح شیر گاو های خودشان و خانه های کناری را که دوشیده بودند ، در سطل های روحی بزرگ می ریخت و سوار وانت میکرد و راهی شهر می شد. یک ساعت باشهر فاصله داشتند، می آمد و جلوی بقالی می ایستاد و چند بوق میزد. سر همین بوق ها با اهالی کوچه چند باری بحثش شده بود. دو هفته ای میشد این مغازه مشتریشان میشد. وقتی که داشت دبه های شیر را پایین میداد، صاحب مغازه دخترش را صدا زد! که برای صاحب وانت یک چای بیاورد. چشمش به چشمان دختر افتاد ، انگار همه ی دنیا و تمام کائنات در خط نگاه این غرق شدند. دختر به خودش امد و رفت چایی بیاورد، چایی را جلویش گرفت و او هم چای را گذاشت روی ویترین مغازه، و دختر فورا داخل خانه رفت. . دل سپرده شد به عشق! . روز بعد آتشی در دلش فروزان شده بود ، فورا شیر ها را بار کرد و سمت شهر رفت. دم مغازه ایستاد اما دیگر بوق نزد. منتظر ماند که خودشان بیایند و در مغازه را باز کنند، منتظر ماند که باز هم چای دختر را بنوشد و چشمانش را بانگاهش نوازش کند. . از پدر دختر شماره خانه را گرفت که اگر روزی نتوانست بیاید ، خبر بدهد ایشان را. . هر وقت درشهر کمی وقت داشت ، یک زنگ میزد که صدای دختر را بشنود، هیچ وقت هم حرفی نمی زد ، فقط سکوت میکرد،شاید سکوتش عشق بیشتری را منتقل قلب دختر میکرد! . . چند ماهی گذشته بود، تقریبا حفظ شده بود کار هایش را، بار دادن شیر تا چای خوردن داخل مغازه. دیگر میدانست کی زنگ بزند که دختر بردارد، دختر هم انگار بو برده بود که کدامین قلب پشت سکوت عمیق گوشی تلفن است، سعی میکرد کلمات بیشتری را به کار ببرد چون میدانست دل عاشقی ز معشوق آرام می گیرد. . پر جیب هایش از سکه بود، تومانی ، تومانی ، تومانی، برایش از طلا هم با ارزش تر بودند ، چون او را به باجه ی زرد تلفن جوش میزدند و ادامه ی پر لذت گوش دادن به صدا... . . اواسط پاییز بود، زلزله ای آمد ، گاوی نماند برای شیری، وانتی نماند برای باری و دلی نماند برای عاشقی! چند روزی درگیر اوضاع بد زلزله بود! ولی دلش میخواست باز از آن چایی بخورد، سوار مینی بوس شد و سمت شهر رفت، از خانه شان چیزی تقریبا باقی نمانده بود، جز سایه بان جلوی مغازه... از همسایه ها احوالشان را جویا شد... قلب و دستانش یخ زدند! . . . . . ⭐️پ.ن: ادامه در کامنت اول 🔵💙 ⭐️⭐️پ.ن: ادامه بدم؟؟ ⭐️⭐️⭐️پ.ن: 💙✨ . . . . #کتاب #نویسنده #نوشت #متن #عشق #زندگی #تو #من #نوشته #عاشقانه #اینجا #نویسندگی
📣 سلام دوستان استودیو هفتی: امشب مسابقه ای در راستای جملاتی که چند روز اخیر در استوری منتشر شد خواهیم داشت. . لطفا جمله زیر را ادامه دهید و در کامنت برای ما ارسال کنید . هر کامنتی که بیشترین تعداد لایک را تا ساعت ۲۴ فردا شب داشته باشد از یک ساعت ریکورد رایگان در استودیو هفت بهره مند خواهد بود... . پ.ن: _اگر جمله ی کامنت شده ارزش معنایی نداشته باشد حتی با تعداد بالای لایک از مسابقه حذف خواهد شد . _جمله مورد نظر حتما باید با "نویسنده باید"آغاز شود. .با آرزوی موفقیت. شب خوش . #نویسندگی #نویسندگان_جوان #نویسنده #استودیو #استودیو_هفت_ساری #استودیو_صدابرداری #استودیو_هفت #مسابقه_نویسندگی #موسسه_فرهنگی_هنری
#قانون_اثر_کمال_همنشین با یه عطرفروش که دوست باشین هیچی هم که بهتون نده از بوی خوبش لذت میبرین، یکم برین نزدیک تر شما هم بوی خوب میگیرین🤗🙂 منظورمو گرفتی؟! دوست هایی رو انتخاب کنین که به رشد شما کمک کنند و شما رو برای بهتر شدن به چالش بکشند! آدم هایی با مغزهای کوچیک زنگ زده(این فیلم رو ندیدم هنوز اما این عبارت رو دوست داشتم) شما رو از رسیدن به رویاهاتون باز میدارند😐 کسانی که ناامید و ترسو هستند جرات و قدرت تغییر رو ندارند و فرصت تغییر کردن و پیشرفت کردن رو از شما هم میگیرند چون به شما میگن نمیتونید و اگه شما تردیدی داشته باشین کم کم این نه نه نه گفتن هاتوی شما اثر میذاره و یه ناامید مثل اونا میشین! یادتون باشه شما میتونین دوست هاتون رو انتخاب کنین پس آدم های مناسب رو پیدا کنین! #روانشناسی #روانشناس #تئوری_انتخاب #هدف #انگیزه #انگیزشی #موفقیت #تحصیل #کنکور #شغل #کار #دوست #انتخاب #کسب_و_کار #نویسنده #نویسندگی #خلاقیت #من_نویسنده
قابل توجه نویسندگان گرامی: طراحی جلد،صفحه آرایی،اخذ مجوز دریافت فیپا و چاپ کتاب با نازلترین قیمت نشر #آرا_گرافیک #نشر #بندرعباسیها #تبلیغات #طراحی #نویسندگی #کتاب
🔴مروری بر علل "کاهش سرانه مطالعه کتاب" در ایران: *مشغولیت در فضای مجازی *نرخ بالای کاغذ و کتاب *افول فرهنگی *جذاب نبودن *تبلیغات نامناسب *تکنولوژی و تمایل جامعه برای رسانه های سمعی و بصری *کم توجهی به مطالعه کتب غیر درسی در سنین کودکی و نوجوانی *افزایش سرطانی کتب کمک آموزشی *همگام نبودن کتاب با رسانه‌های دیجیتال *پخش غیر مجاز و عدم رعایت حق کپی رایت *دلزدگی کودک از کتاب در سال‌های مدرسه به دلیل ضعف و رفتارهای نامناسب آموزشی و پرورشی *بی حوصلگی و بی قراری نسل جدید *در اولویت نبودن فرهنگ *گرانی صنعت نشر و چاپ *دستمزد کم نویسنده *چیرگی صنعت ترجمه بر تالیف *تغییر سبک زندگی . 🔵چگونه در کودک "فرهنگ کتابخوانی" را تقویت کنیم؟ *تقویت مهارتهای کلامی *بیشتر حرف زدن با کودک *قصه را بازی کردن *به کلمات جان دادن و دست زدن *تشویق کودک به حرف زدن در مورد قصه *از قصه نقاشی کشیدن *آشنایی با کتاب جوک و سرگرمی *تشویق کردن *با هم خواندن *با هم به کتابخانه و کتابفروشی رفتن . 💖لطفا این پست را در جهت ارتقاء فرهنگ کتابخوانی نشر دهید💖 . ⚫ شما چه راهکاری برای افزایش سرانه مطالعه کتاب پیشنهاد می دهید؟ . . #دکترعلیرضاسفیدچیان #روانپزشک #روز_کتاب #هفته_کتابخوانی #مطالعه #سرانه_مطالعه #هفته_کتاب #کتاب_کودک #رمان #نویسنده #داستان #کتابخانه #نویسندگی #نشر #نشریه #کتابخوانی #کتاب #کتب #خانه_کتاب #کتابخونه # 👉 👉 👉
. . ما توی مدرسه استادی چی یاد میدیم؟ توی مدرسه استادی به شرکت کنندگان عزیزمون نحوه نوشتن و چاپ کردن کتاب رو آموزش میدیم و نکات اساسی که یک نویسنده حرفه ای باید بلد باشه رو در طول چند ساعت جلسه مفید مفصلاً دربارش صحبت میکنیم.📚📚 . توی این قسمت به اصول تایپ و صفحه آرایی و حتی انتخاب یه جلد جذاب هم اشاره میشه و در آخر هم دوستان عزیزی مانند ناشرها که توی این زمینه سررشته دارند رو دعوت میکنیم تا بچه ها بتونند سوالات خودشون رو از اونا بپرسن و هضم تجربه کنن. 📓📖 . راستی شما هم دوست دارید توی دوره پنجم مدرسه استادی، با ما همراه باشید و به یک مدرس فوق حرفه ای تبدیل بشید؟ فقط کافیه به لینک بیو مراجعه کنید و ثبت نام خودتون رو انجام بدید. راستی، عجله کنید، این تخفیف فوق العاده رو از دست ندید 🎊 #بیشترازیک #بیشترازیکنفر #بهرامپور #بهرام_پور #مدرسه #مدرسه_استادی #کتاب #نویسندگی #نویسنده #کتاب_نویسی
. برو آنجا که تو را می‌خوانند سر هر کوچه و بزرن، اسم تو بر دل و جان می‌خواهند محفل نورست آنجا... هرسخن بی تو حرامست آنجا... بر مزرعه‌ی خشک دل نظری کن! ای یار! به گمانم! در محفل تو، خدا هست آنجا... ‌ #م_کیخسرو #نویسنده_حرفه_ای #نویسندگان #نویسنده_ایرانی #نویسندگی #نوشتن #داریوش_اقبالی #سیاوش_قمیشی #شادمهرعقیلی #شاملو #فروغ_فرخزاد #شعر #شعر_ناب #شعرنو #شعرنو #شعر #شعرنو #ادبی #ادبیات #عاشقانه #عاشقانه_ها #فرخی_یزدی #شاعرانه #موج_نو
کتاب جدیدم که حاوی یک تجربه جدید و دوستی با یک نویسنده فوق العاده مهربان،خلاق و دوست داشتنی بود. . #نویسندگی #تصویرگری_کتاب #تصویرسازی #مهشید_رجایی #ام_البنین_عباس_زاده #آخ_جون_کتاب
#چالش_طراحی_شعار . 🔻 از همه علاقه مندان و نویسندگان عزیز برای شرکت در مسابقه طراحی بهترین شعار ۲، برای فروشگاه #برندس دعوت می گردد. 🎁 به شعار برتر مبلغ "۵۰۰ هزار تومان" جایزه نقدی پرداخت می گردد. . 🔘 برندس یک فروشگاه اینترنتی لوازم خانگی است: . . 👤 بخشی از صحبت های مدیر برندس: "مزیت رقابتی ما نسبت به بقیه رقبا چه در اینترنت و یا بازار سنتی پایین بودن قیمت است. ما این بازخورد را از سمت مشتری های خود دریافت کرده ایم. گاهی آنقدر قیمت ها پایین است که مشتری ها می پرسند، آیا اجناس شما آکبند است؟ آیا اجناس شما دارای گارانتی است؟ این در حالی ست که تمامی اجناس ما نو، آکبند و دارای گارانتی است. ما به سود کمتر اما فروش بیشتر اعتقاد داریم." . ⏱ شرایط شرکت در مسابقه: ۱. از تاریخ ۲۴/ آبان تا ۲۴/ آذر ماه فرصت دارید شعار خود را با توجه به برند و مزایای آن بنویسید. ۲. اعلام نتایج، ۳۰ آذرماه ۳. شعارهای خود را برای ما در پیج اینستاگرام دایرکت کنید. ۴. از طریق کانال تلگرام نیز می توانید شعار را برای ادمین کانال بفرستید. ۵. شعار کپی نباشد. ۶. خلاق باشید. . 🔺️ دوستان تان را به این‌چالش دعوت کنید! ‌. #بیابنویس #مسابقه_اینستاگرامی #چالش #نویسنده #نویسندگی #شعار #برندس #رقابت #مسابقه #مسابقه_ #شعار_تجاري #لوازم_خانگی #برند #برندینگ #تولید_محتوا #تولیدمحتوا #برنده #جایزه
#قلمك_خيال . . قطعه "پرچين" ...ساخته استاد فرامرز پايور... . . بايد ساعاتي را در روز به شنيدن موسيقي اختصاص داد...روحمان نياز به پرواز داد...و چه پروازي بهتر از آواي موسيقي... . . هركس كه با موسيقي مانوس نيست ... زندگيش نقصي اساسي دارد. . . . . . . #سینما #گرانی #تورم #فساد_اقتصادی #بیکاری #هیچ_نوشت #هیچستان #نویسنده #قلمک_خیال #خواب #همايون_شجريان #خواب_خیال #لبخند #نویسندگی #کتاب #داستان_کوتاه #خیال #عشق #نوشته #دلنوشته #هنر #حباب #سياست #شعر
. درود بر دوستان: ●معرفی صدو نود و یکمین کتاب (۱۹۱) برای اولین بار بود که با خواندن یک کتاب ، بغض سنگینی گلویم را فشرد. اگر نظر من را می‌خواهید هرچه زودتر این کتاب را تهیه کنید. <<باباگوریو>> با ترجمه دیگری از مهدی سحابی در نشر مرکز منتشر شده است. <<بابا گوریو>>داستانی ست غمگین، به شدت غمگین و بهترین شاهکار ادبی نویسنده ی فرانسوی <<بالزاک>> ؛ رمانی که در ابتدایش با طول و تفصیل های بسیار زیاد حوصلم را سر برد هر چند که نویسنده از تفصیل بسیار زیاد این جزئیات ، نمایش اوضاع نابسامان و اختلاف طبقاتی در فرانسه را به تصویر می کشد اما در اواسط کتاب، کشش داستانی اش آنقدر جذاب و خواندنی شد که نتوانستم کتاب را بر زمین بگذارم و مجبور شدم یک تِک تا به انتها مطالعه کنم .داستان درباره پیرمردی با آبرو و شریف به نام بابا گوریو ست که دخترهای نادانش او را به خاک سیاه نشاندند. عشق "گوریو" به دخترانش ستودنی ست؛ پیرمردی که از آب و نان و جانش می‌زند تا دخترهایش خوشبخت باشند و در آرامش .موازی با خط داستانی گوریو، حکایت دیگری از جوانی شهرشتانی به نام "اوژن راستیناک" که سودای ازدواج با زنان ثروتمند و خالی کردن جیب های دختران فرانسوی را در سر دارد. این دو داستانی که در ابتدا مجزا از راوی توصیف می شوند در اواسط کتاب به هم متصل شده و در یک راستا قرار می گیرند. گوریو را بخوانید گوریو ای که پایانش به شدت تراژیک است، به شدت . #بابا_گوریو #اونوره_دو_بالزاک #ترجمه #م_ا_به_آذین #انتشارات_دوستان | چاپ دهم | قیمت ۴۸۰۰ تومان| ۲۸۰ صفحه | ادبیات فرانسوی ------------------------------------------------------------------------- #کتاب #مطالعه #معرفی_کتاب #کتاب_باز #کتاب_دوست #کتابباز #کتابخانه #ادبیات #رمان #نویسندگی #نویسنده #کتاب_خوب #پاتوق_کتاب #کتابیسم #پیشنهاد_کتاب #کتابسرا #شعر #کتابسرا #کتابخونه #خوره_کتاب
من در نبودت در روزهای سیاه نداشتنت... اگر هیچ‌کاری نکرده‌ام و اگر هیچ شده‌ام ... حداقل می‌دانم که توانسته‌ام شاعرِ شعر‌های سپید روزهای سیاهم شده باشم! #کیمیا_رضایی #نویسنده #نوشتن #نویسندگی #رئال #درام #تو #شعرعاشقانه #قلم #کتاب #شعر #شاعر #نو #ترانه_نوشت #ملو_درام #کیمیا_رضایی #ملو_دارم_نویس_رئال
خاکِ مزرعه ؛ قتلگاهِ آفتاب گردانست چون مترسَک ؛ شاهدِ تاراجِ کلاغانست کِی به آوازه ی سایه ها ؛ رو اَندازد گُلِ آفتابگردان ؛  مردِ ؛ میدانست مگر از فووتِ تاریکی ؛ آفتاب میمیرد گر چه در مزرعه ؛ مرگ ؛ ارزانست ریشه ها ؛ آب وُ خاک ها ؛ حاصل ها همه ؛  بادابادِ باد وُ بارانست همه شب ؛ جُغد ها ؛  می خوانند : پشتِ مزرعه ؛ آتش ؛  فراوانست روزگارِ عجیبیست ؛ ماه ؛ نا پیداست تا درختی ؛ شکوفه دهَد ؛ طوفانست گَردِ غم پاشیده اند ؛ به رویِ گُل وُ خاک مزرعه زندان وُ مترسک ؛ زندانبانست همگان ؛ گر به سایه ی جهل ؛ آسایند گُلِ آفتاب گردان ؛ زِ آن گریزانست در سِرشتش ؛ نیست ، مِهری جز آفتاب گُلِ آفتابگردان ؛ آفتاب  گردانست بگذار تا توانند ؛ بتازند ؛ مترسکها گذراند در خیالِ خوش ؛ که انسانست تا ابد ؛ چشمِ گُل به آفتابِ عقل ؛ روشن گُلِ آفتابگردان ، منتظرِ دستِ باغبانست .. ... ... #رشید_خموشی ✒📷 #شعر #عکس #تاکستان #بوکه_گرافی # #عکاسی_سیاه_سفید #نویسندگی #امام_زمان .عج. _ #متن #کپشن #عکسنوشته    #شعر_سپید #شعر_معاصر #ترانه_سرایی  #شعر_عاشقانه #قصیده #شعر_غزل   #شاعر #آران_و_بیدگل #عکاسی_طبیعت
... عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست. ما آن احساس را بيدار مي‌كنيم، ولي براي اين‌كه بيدار شود، به ديگران نياز داريم. دنيا تنها زماني براي ما معنا دارد كه بتوانيم كسي را براي شركت دادن در هيجاناتمان بيابيم...! #يازده_دقیقه #پائولو_کوئیلو #کتاب #کتاب_خوب #کتابخانه #کتابخوانی #کتاب_بخوانیم #کتاب_دوست #مطالعه #مطالعه_کنیم #خواندن #نویسنده #نویسندگی #مترجم #ترجمه #رمان #داستان #بخشهای_زیبای_کتابها #خودشناسی #روانشناسی #فرهنگ #هنر #عکس_هنری _