همه عکس ها و کلیپ های پارت_پنجم در اینستاگرام

loading...
..✤✤✤✤✤✤آشنایی با نویسنده✤✤✤✤✤✤ ⚪ پارت پنجم . 🔹ژول ورن در سال ۱۸۹۲م به خواهرانش می‌نویسد: «پاریس دیگر مرا نخواهد دید.» . . 🔹زندگی‌نامه‌نویسان ژول ورن را در بین سال‌های ۱۹۰۵م – ۱۸۸۴م خاموش، افسرده و سرخورده توصیف کرده‌اند، و این برداشت را از یکی از نامه‌هایی که برای خواهرش فرستاده بود، بدست آورده‌اند: «هرجور خوشی و شادی برایم برنتافتنی شده و شخصیت و منش من به کل تغییر کرده و کوفت‌هایی بر من راه یافته که هرگز از آن رهایی نخواهم یافت.» . . 🔹هرچند که با استناد به نوشته‌های دیگر او عکس این دیدگاه رفتاری نیز بیان شده است. زیرا او تا وقتی‌که می‌توانست قلم به دست گیرد دست از تکاپو برنداشت. حتی یک بار در نزد نویسنده‌ی ایتالیایی «دوآمی چیس» گفته بود: «زمانی‌که من کاری ندارم، احساس می‌کنم که زندگی از هستی‌ام رخت بر بسته است.» . . 🔹ژول ورن در ۲۴ مارس ۱۹۰۵ بر اثر بیماری دیابت، در شهر امیان درگذشت. . . . "ژول ورن را پدر ادبیات علمی‌تخیلی می‌نامند." . . #ژول_ورن_را_بشناسیم #پارت_پنجم #نشر_پنگوئن #بیوگرافی
#پارت_پنجم

بخاطر اینکه توی صداش هیچ پشیمونی نبود حس بدی پیدا کردم. نمیدونم چرا اصلا انتظار دیگه ای از ماگنولیا داشتم. اون هیچوقت بخاطر اینکه چی هس ، کی هس و چی بوده عذرخواهی نمیکنه. اما یه جای کار میلنگه. من میخوام باور کنم علت کاری که کرده همونیه که گفت اما من اونو بهتر از خواهرای خودم میشناسم.
_پس بهم بگو مگز. بهم بگو که فقط اینکارو بخاطر من کردی و هیچ نفعی بتو نرسید.
تقریبا برای سه ثانیه ماگنولیا ساکت شد.
_ تو واقعا میخوای موضوع رو به اینجا بکشونی؟
_ما همین الانم وسط این قضیه ایم مگز. دروغ بسه. انگیزه های پنهانی بسه‌ .  اگه میخوای هنوز به دوستیمون ادامه بدیم باید همه چیزو بهم بگی‌.
_نمیتونی فقط خوشحال باشی که مردیکه همیشه میخواستی گیرت اومده؟
الان مشخص شد که حق با منه. اون خیلی چیزهارو بهم نگفته.
_الان مگز. یا اینکه گوشی رو قطع میکنم و هرگز باهات حرف نمیزنم.
حتی شنیدن این تهدید از زبون خودم هم ترسناکه. مثل اینه که برای بهم زدن دوستیم با اون، مجبور بشم یکی از اعضای بدنمو از دست بدم.
_باشه. ولی حق نداری بد اخلاقی کنی. من اول بتو فکر کردم. که چی میشه اگه مونت عاشق بهترین دوستم بشه و زندگی منم بهتر بشه؟
و بلاخره معلوم شد . بخاطر اعترافش سرم گیج رفت. با اینکه به یه انگیزه پنهانی مشکوک بودم . با شنیدنش دود از سرم بلند شد.
_منظورت چیه؟
_از مغزت استفاده کن دختر. بذار بگیم اگه خواهرت با شاهزاده انگلستان ازدواج کنه فکر نمیکنی که اونا بتو هم رسیدگی کنن؟
خندیدم، یا اینکه حداقل فکر میکنم صدایی که از گلوم خارج شد همین بود.
حالا قضیه کاملا برام روشن شد.
_توهمین الان همش خودتو توجیه میکردی که همه کاری برای من کردی. تو زندگی منو گذاشتی وسط اما از همون اول فقط بفکر خودت بودی. من فقط مثل یه پیاده تو بازی شطرنج تو بودم. ☄☄☄
#هفتاد_و_یکم
#پارت_پنجم بخاطر اینکه توی صداش هیچ پشیمونی نبود حس بدی پیدا کردم. نمیدونم چرا اصلا انتظار دیگه ای از ماگنولیا داشتم. اون هیچوقت بخاطر اینکه چی هس ، کی هس و چی بوده عذرخواهی نمیکنه. اما یه جای کار میلنگه. من میخوام باور کنم علت کاری که کرده همونیه که گفت اما من اونو بهتر از خواهرای خودم میشناسم. _پس بهم بگو مگز. بهم بگو که فقط اینکارو بخاطر من کردی و هیچ نفعی بتو نرسید. تقریبا برای سه ثانیه ماگنولیا ساکت شد. _ تو واقعا میخوای موضوع رو به اینجا بکشونی؟ _ما همین الانم وسط این قضیه ایم مگز. دروغ بسه. انگیزه های پنهانی بسه‌ . اگه میخوای هنوز به دوستیمون ادامه بدیم باید همه چیزو بهم بگی‌. _نمیتونی فقط خوشحال باشی که مردیکه همیشه میخواستی گیرت اومده؟ الان مشخص شد که حق با منه. اون خیلی چیزهارو بهم نگفته. _الان مگز. یا اینکه گوشی رو قطع میکنم و هرگز باهات حرف نمیزنم. حتی شنیدن این تهدید از زبون خودم هم ترسناکه. مثل اینه که برای بهم زدن دوستیم با اون، مجبور بشم یکی از اعضای بدنمو از دست بدم. _باشه. ولی حق نداری بد اخلاقی کنی. من اول بتو فکر کردم. که چی میشه اگه مونت عاشق بهترین دوستم بشه و زندگی منم بهتر بشه؟ و بلاخره معلوم شد . بخاطر اعترافش سرم گیج رفت. با اینکه به یه انگیزه پنهانی مشکوک بودم . با شنیدنش دود از سرم بلند شد. _منظورت چیه؟ _از مغزت استفاده کن دختر. بذار بگیم اگه خواهرت با شاهزاده انگلستان ازدواج کنه فکر نمیکنی که اونا بتو هم رسیدگی کنن؟ خندیدم، یا اینکه حداقل فکر میکنم صدایی که از گلوم خارج شد همین بود. حالا قضیه کاملا برام روشن شد. _توهمین الان همش خودتو توجیه میکردی که همه کاری برای من کردی. تو زندگی منو گذاشتی وسط اما از همون اول فقط بفکر خودت بودی. من فقط مثل یه پیاده تو بازی شطرنج تو بودم. ☄☄☄ #هفتاد_و_یکم
#پارت_پنجم #همایش_چهارم جشن #تولد سجاد / در این‌همایش برای اولین بار مسابقه ای با مضمون - برگذار شد که به نفرات برتر جوایز تعلق گرفت در این جشن ، به رسم‌یاد بود برای بزرگان و قدیمی های این مجموعه جشن مختصری به میزبانی بچه ها برگزار شد
// #پارت_پنجم هیچ نظری درباره ی حرف های او نداشتم. پدر پولدارم گفت:«اگر تو این درس زندگی را( #پارت_چهارم را مطالعه کنید) یاد بگیری میتوانی در آینده، جوانی عاقل، موفق و پولدار شوی وگرنه تمام عمرت را به سرزنش خودت یا رئیست، به خاطر درآمد پایین تلف خواهی کرد. و همیشه در انتظار شانسی خواهی ماند تا همه مشکلات مالی تو را حل کند.» درادامه گفت:«اگر از آن دسته افراد باشی که جرات هیچ کاری ندارند به محض ورود ضربه، تسلیم خواهی شد. چنین افرادی همیشه دنبال یک زندگی در حاشیه امنیت هستند و همیشه خود را برای اتفاقاتی که احتمالا هرگز نخواهد افتاد، آماده میکنند. درنهایت هم مثل یک پیرمرد کسل کننده از دنیا خواهند رفت. دراینصورت دوستان زیادی خواهی داشت که تو را واقعا دوست خواهند داشت؛ زیرا تورا انسانی زحمتکش میدانند. ولی حقیقت به گونه ای دیگر است و تو اجازه دادی زندگی تو را به سمت تسلیم شدن و فرمانبرداری براند. در واقع تو از ریسک کردن ترسیده ای. تو حقیقتا میخواستی برنده باشی ولی در وجود تو، ترس از شکست، بیشتر از هیجان پیروزی بود. گفتم:«یعنی شما میخواستید مثل زندگی به من ضربه ای وارد کنید؟» گفت:«من میخواستم به تو طعم واقعی زندگی را بچشانم. شما بچه ها اولین کسانی بودید که از من خواستید راه پولدار شدن را به شما بیاموزم. من حدود صدوپنجاه کارمند دارم، ولی تاکنون حتی یکنفر از آنها هم درباره پول سوالی از من نکرده بود. جز اینکه اغلب درباره چک حقوقشان سوال میپرسند چیزی از من درباره آموزش نخواسته اند. به همین خاطر است که بیشتر افراد بهترین سالهای عمرشان را برای بدست آوردن پول کار میکنند، بدون آنکه هدف از کارشان را بدانند. حالا دیگر مشتاق شده بودم به حرفهای او گوش دهم... پ.ن:اگه انقدر با جزئیات مینویسم، دلیلش اینه که تمام جملاتش پر از معناست، و دلم نمیاد سانسور کنم. پ.ن: برای خواندن قسمت های قبل هشتگ #افزایش_هوش_مالی_هدیه را دنبال کنید. پ.ن: دوستاتون رو دعوت کنید تا به ما بپیوندند. #ادامه_دارد #افزایش_هوش_مالی #افزایش_هوش_مالی_هدیه #موفقیت #موفقیت_مالی #هوش_مالی #رابرت_کیوساکی #پول #پدرپولدار_پدرفقیر
#پارت_پنجم به خاطره كانادا رفتنم و وضع مالى و خانوادم بوده و تمام مدت برام نقش بازى مى كرده. هميشه دنبال عشق واقعى بودم، ولى رو دختراى مناسبى دست نمى ذاشتم، انقدر كه تيپ و قيافه برام مهم بود، اخلاقشون مهم نبود. براى همين تو همه ى دوستى هام به بن بست مى رسيدم و در نهايت شكست مى خوردم. همين منوال و پيش مى رفتم تا اينكه اين بازى ها برام به عادت تبديل شده بود، ديگه كمتر به دنبال عشق بودم، بيشتر به دنبال يك هوس و چند صباحى عشق و حال بودم. براى كسى كم نمى ذاشتم و همين قدر كه مى تونستم تو جمع كلاس بذارم و چهار تا حرفه عاشقانه از اين و اون بشنوم برام كافى بود ولى در عين حال هميشه يه خلايى رو تو زندگيم حس مى كردم. وقتى به سنه بيست و پنج سالگى رسيدم و از دانشگاههاى كانادا نا اميد شدم، ديگه از اين جور كارام خسته شدم، مادر وپدرم مى گفتن زن بگير تا ادم بشى، منم پامو كرده بودم تو يه كفش كه زن نمى خوام و مى خوام كار كنم، و همين باعث اختلاف بين خودم و خانوادم شده بود، ديگه از صبح تا شب با بابا سره كار بودم و كمتر با دوستام وقت صرف مى كردم.مى خواستم خودم رو نشون بدم كه سخت مشغول كارم و فرصت ازدواج ندارم ولى ، تو اين مدت هم مامان هم كم نمى اورد وبيكار نبود و هر روز برام يه دختر پيدا مى كرد و معرفى مى كرد و منم رو هر كدوم يه عيب و ايرادى مى ذاشتم. ارش تو سن بيست و سه سالگى عاشق شدو بعد از يك ماه ازدواج كرد و رفتپى زندگيش. مامان هم همش مى گفت سامان بالاخره تو هم زود سرت به سنگ مى خوره و ازدواج مى كنى، اصلاً راضى شده بود كه با هر كدوم از دوست دخترام كه مى خوام ازدواج كنم و به قول خودش سره عقل بيام و به راه راست هدايت بشم. يه چند وقتى بود بعد از اينكه دوستامو محدود كرده بودم با دخترى به اسم نينا اشنا شده بودم، نينا شبيه عروسك بود، قده بلند و مانكنى، بينى كوچيك و سر بالا، چشمايى روشن و موهايى خرمايى. رفتارش هم بسيار دلنشين بود و حسابى تحويلم مى گرفت و به قول معروف لى لى به لالام مى داشت، از لحاظ سنى هم پنج از سال از من كوچيكتر بود كه همين چيزها باعث شده بود كه ذهنه مامان رو به خودش مشغول كنه ، راستش منم ازش بدم نمى يومد، فقط حسم بهم مى گفت زيادى تو حرفاش دروغ مى گه، و شايد كلاس بى خودى مى ذاره، بعضى وقتا هم خودش و لو مى داد. كه البته مى گفتم بعده ازدواج درست مى شه... #رمان_عاشقانه #رمان #رمانتيك❤️ #كتاب
.. #پارت_پنجم . امیرشمونم فمید چقد ژذابه😎😎 بک گراندو داشته باشین😁 .
#پارت_پنجم بهار:دیروقت شده بودکم کم هواداشت تاریک میشدکه هرکدوم رفتیم خونه خودمون شروع کردم به درست کردن قهوه تنهاچیزی بودکه میتونست حواسموپرت کنه تودلم غوغابودبایدازپوریاتشکرکنم ای خدااااا... من چجوری ازش تشکرکنم؟! شایدبهتره بهش زنگ بزنم..........چراچرت میگی بهار؟توکه شمارشونداری!!!! توهمین فکرابودم که یهوچشمم افتادبه امیر که داشت فیلم میدید رفتم پیشش _:داداش امیر:جانم -:میگم توشماره ی پوریاروداری؟ امیر:اره -:برام تل کن امیر:صبرکن ببینم توباپسرمردم چیکارداری -:الکی برام ادای خان داداشارودرنیار!!!😂😂 چپ چپ نگاش کردم امیر:باشه بابا میفرستم! رفتم توآشپزخونه دودیقه نشد که امیردادزد:برات تل کردم سریع گوشیموبرداشتم بعدازسیوکردن شمارش بهش پیام دادم _:سلام یه مین بعدجواب داد پوریا:سلام شما؟ _:نشناختین آقاپوریا ؟بهارهستم! پوریا:😯اوه بهارخانم شماییدببخشیدنشناختمتون خوب هستید؟ -:ممنون ببخشیدمزاحم شدم پوریا:مزاحم چیه شمامراحمید -:راستش خواستم ازشمابابت امروزتشکرکنم واقعانمیدونم چجوری جبران کنم براتون... پوریا:اولاوضیفه بود دوماجبران چیه ازاین حرفانزنید بخدا ناراحت میشم -:من منظوری نداشتم پوریا:باشه ببخشیدمادرم داره زنگ میزنه بایدباهاش حرف بزنم.. -:اوه حتماسلام برسونیدبهشون خداحافظ. پوریا:بزرگیتونو میرسونم خداحافظ گوشیوخاموش کردم ومشغول گذاشتن قهوه تو سینی شدم! -:امیربسته انقدر تخمه نخوردارم برات قهوه میارم یه مین بعد امیر اومدتو آشپزخونه. امیر:وااای ن خواهرنیست که من دارم کدبانوعه آخه وقتی من تورودارم چه احتیاجی به زن دارم گونموبوسیدونشست سرمیز -:من تاآخرعمربرات قهوه وغذادرست نمیکنم😂 امیرخندیدوشروع کردبه خوردن قهوش.... ┄┅┄┅✶●✶┄┅┄
مصاحبه علی ضیا با روزنامه جام جم چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷ .. #پارت_پنجم
#پارت_پنجم

اون سرشو تکون داد و چونش به حالت لجبازی جمع شد.
_نه ، تو نکته اصلی رو فراموش کردی. تو اینو نمیفهمی اما من میفهمم. حاضرم روی تمام زندگیم شرط ببندم که اون بچه تنها کسی نیس که تو از سرنوشت بدتر از مرگش نجاتش دادی. دقیقا چندتا بیگناه دیگه رو اینجوری نجات دادی؟ «هجده سال قبل»

رئیس منو فرستاده بود که ملاقاتی با یکی از رؤسای قدیمی و بازنشسته کارتل که سازمان سیا بشدت دنبالش بود رو در ویلایی داشته باشم. هرکی که فک میکرد قاچاق مواد از جنوب کشور انجام میشد باید تمام این شهر لعنتی رو چک میکرد. جنگ برعلیه مواد یه جوک بود. چون این جنگ رو ما شروع کردیم و جنگیه که هیچوقت تموم نمیشه.
من قراربود بسته ای رو بیارم و یکی دیگه در برگشتم بردارم. یه تبادل پول و اطلاعات . یه چیزی که از جانی مورلو یاد گرفتم این بود که اطلاعات میتونه ارزشش از هرچیزی بالاتر باشه‌ . درطول ده سالی که گذشت، من از پله های ترقی تشکیلاتش بالا رفتم. تنها راه خارج شدن از این تشکیلات اینه که بمیری. اما از اونجایی که من جایی برای رفتن نداشتم، قصد داشتم که همچنان در این تشکیلات بمونم و خودمو غرق گناه و کثافت کنم. ☄☄☄
#پنجاه_و_سوم
#پارت_پنجم اون سرشو تکون داد و چونش به حالت لجبازی جمع شد. _نه ، تو نکته اصلی رو فراموش کردی. تو اینو نمیفهمی اما من میفهمم. حاضرم روی تمام زندگیم شرط ببندم که اون بچه تنها کسی نیس که تو از سرنوشت بدتر از مرگش نجاتش دادی. دقیقا چندتا بیگناه دیگه رو اینجوری نجات دادی؟ «هجده سال قبل» رئیس منو فرستاده بود که ملاقاتی با یکی از رؤسای قدیمی و بازنشسته کارتل که سازمان سیا بشدت دنبالش بود رو در ویلایی داشته باشم. هرکی که فک میکرد قاچاق مواد از جنوب کشور انجام میشد باید تمام این شهر لعنتی رو چک میکرد. جنگ برعلیه مواد یه جوک بود. چون این جنگ رو ما شروع کردیم و جنگیه که هیچوقت تموم نمیشه. من قراربود بسته ای رو بیارم و یکی دیگه در برگشتم بردارم. یه تبادل پول و اطلاعات . یه چیزی که از جانی مورلو یاد گرفتم این بود که اطلاعات میتونه ارزشش از هرچیزی بالاتر باشه‌ . درطول ده سالی که گذشت، من از پله های ترقی تشکیلاتش بالا رفتم. تنها راه خارج شدن از این تشکیلات اینه که بمیری. اما از اونجایی که من جایی برای رفتن نداشتم، قصد داشتم که همچنان در این تشکیلات بمونم و خودمو غرق گناه و کثافت کنم. ☄☄☄ #پنجاه_و_سوم
#پارت_پنجم ----------- مسئوليت من! . . . كامنت اول رو بخونيد!
روز عاشورا #پارت_پنجم فیلم کامل در ایدی تلگرامی زیر
#پارت_پنجم #علیرضا برگشتم با دیدن دختر همسایه خندم گرفت خدا بخیر کنه این دفعه بخاطر چی میخواد سر من داد بزنه تک خنده ای کردم و دست به سینه ایستادم و بهش نگاه کردم بدون اینکه توجه ای به من داشته باشه داشت صحبت میکرد به خونه رو به رو اشاره کرد و گفت _ببخشید ما همسایه رو به رو ییتون هستیم تازه اومدیم اینجا به این اطراف زیاد آشنا نیستم میشه... وقتی برگشت سمت من و به من نگاه کرد صحبتش رو قطع کرد انگار از دیدن من تعجب کرده بود لبخند کم رنگی روی لبم بود پوزخندی زد و سری اخم کرد و در حالی که به عقب میرفت گفت _تا شبم شده منتظر میمونم تا یکی از این کوچه رد بشه اما از تو یکی آدرس نمیگیرم _کجا خانم وایسا آدرس بهت بدم _برو بابا خندیدم و وسایل رو برداشتم و رفتم سمت خونه با آرنج زنگ خونه رو فشار دادم که بعد از چند لحظه در باز شد نصف وسایل رو دست عرفان دادم و با هم بردیم سمت آشپزخونه بعد از گذاشتن وسایل سریع رفتم سمت اتاقم و از پنجره به بیرون نگاه کردم هنوز جلوی خونه منتظر ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد چند دقیقه ای گذشت که در اتاق باز شد و عرفان اومد داخل نیم نگاهی بهش انداختم و سریع برگشتم سمت پنجره عرفان هم اومد کنارم ایستاد و به پایین نگاه کرد و گفت _کجا رو نگاه میکنی _دختر همسایه میخواست ازم آدرس بگیره دید منم پشیمون شد الآن پنج دقیقه است منتظر وایستاده کسی رد نمیشه _حتما تو رو شناخت که پشیمون شد همونطور که روی تخت مینشتم گفتم _نه داشتم ظهر میومدم نزدیک بود باهاش تصادف کنم _اوه اوه پس الآن دختر و پسر همسایه بینشون جنگه _نه بابا آتش بسه _پس بیا بریم کمک دختر همسایه چشمکی زد و سریع از اتاق رفت بیرون منم پشت سرش رفتم جلوی آیفون ایستاد و گوشی رو برداشت و دکمه رو زد گوشی رو سمت من گرفت سری تکون دادم که گفت _بیا آدرس بده _چرا من خودت بگو دیگه _نه تو بگی بهتره گوشی رو از دستش گرفتم و از آیفون بهش نگاه کردم و بعد از مکثی گفتم _خانم بیاین آدرس میدم بهتون برگشت سمت آیفون و بدون هیچ حرفی دوباره به سمت مخالف نگاه کرد رو به عرفان کردم و به معنا چیکار کنیم سری تکون دادم که خندید و گوشی رو از دستم گرفت و گفت _آخر خیابون سمت راست یه سوپر مارکت هستش نیم نگاهی کرد و ممنونی گفت و رفت قبل از اینکه زیاد دور بشه عرفان با لحن شیطونی گفت _فقط خانم بگم یکم بی اعصابه سرش داد بزنین کتک میخورین گوشی رو از دست عرفان کشیدم و گذاشتم رو به عرفان که داشت بلند میخندید با خنده گفتم _آبرومون رو بردی _ولی علی نزاشتی دیگه یکم اذیتش می کردیم _آره دیگه بعدش فکر میکرد منم من رو بیرون میدید سر من خالی میکرد...
سوتی به این می گن که از ذوق نوشتن قسمت جدید... پارتها را جا به جا پست کنی و این وسط در حق دو قسمت اجحاف بشه🙈 معذرت داستان جان😖😧 #پارت_پنجم آذر پیراهن بدست دنبال دنا از این اتاق به آن اتاق می دوید به نفس نفس افتاده بود حامد روی مبل نشسته بود و لبخند می زد آذر ایستاد و با حرص گفت: نشستی به من ریش نداشته ی من می خندی؟! حامد: خب چیکار کنم؟ آذر لب مبل نشست: آخ! نفسم برید... نمی ببینی چقدر اذیت می کنه نمی خوای هیچی بهش بگی؟! حامد باز لبخند زد:چی بهش بگم عزیزم آذر چپ چپ نگاهش کرد حامد:خب بچه است داره مقتضای سنش رفتار می کنه! آذر:واااای باز پرونده روانشناسیش باز کرد! حامد خندید آذر: یک کلام بهش تشر بزن بیاد لباسش بپوشه همین! حامد پیراهن از دست آذر گرفت و گفت: اینکه دیگه تشر و دعوا نداره خانم من! دنا جاااان؟دنا؟بابا یه دقیقه می آی لطفا... آذر دست زیر چانه اش زد و با حرص نگاهش کرد دنا به سالن دوید حامد:ببین مامان آذرت چه لباس قشنگی برای شما دوخته! دنا:دوسش ندارم! حامد لب گزید و قبل از اینکه آذر چیزی بگوید گفت: خوب نیست آدم مامانش ناراحت کنه مامان ها خیلی بچه هاشون دوست دارن براشون غذا درست می کنن لباس می دوزن حمومشون می کنن... دنا وسط حرفش پرید: با عشق! آذر خندید حامد هم! حامد:بعله دخترم حق با شماست! با عشق...حالا میشه بیایی این لباس بپوشی مامان ببینه و خوشحال بشه؟ دنا لبش کج کرد حامد:خواهش می کنم... دنا با تردید جلو رفت حامد برای آذر ابرویی بالا انداخت آذر دست هاش به نشانه ی تسلیم بالا برد و توی هوا ادای کف زدن را در آورد حامد پرسید:یه بغل سفت به بابا می دی؟ دنا با دلبری لبخندی زد و دستهای کوچکیش را دور گردن حامد محکم حلقه کرد حامد غرق لذت نفس عمیقی کشید آرزو می کرد زمان در همین لحظه متوقف شود نازی نوشت:آشنایی با شخصیت ها/شخصیت های جدید🙈😅 #رمان #داستان #قطعه #خودم_نوشت #کودک #دختر #دختر_بچه #لباس #پدر #پدر_دختری #بغل #لذت
#پارت_پنجم

اون حرفشو قطع کرد، منو شدیدا کنجکاو کرد که بفهمم میخواد این قضیه رو به کجا بکشونه.
_برای چی صبر کردی؟
_برای تو که خودت بفهمی اون دقیقا چه آدمیه. اجباراً عقب کشیدم که تو خودت کارتو انجام بدی.
_چرا صبر کردی؟ اینجور صبور بودن بتو نمیاد.
سعی کردم درموردش توضیح بدم اما نتونستم.
_چون تو متفاوت بودی.
با اینکه هنوز گیجم پرسیدم.
_چون میخواستی که من در ضعیفترین وضعم باشم که بتونی بیای توی زندگیم؟
اون سرشو تکون داد.
_نه میخواستم توی قویترین حالتت باشی.
_اما من داغون بودم....
_نه داغون نبودی کایرا. زندگیت داشت به روال خودش برمیگشت. بهم نگو که همه شجاعتتو جمع نکردی برای اینکه به این موضوع خاتمه بدی.
دوبار پلک زدم. اون حق داره‌ . انتخاب اینکه بخوام طلاق بگیرم تصمیم آسونی نبود. روی این تصمیم تأمل کردم و منتظر شدم. حتی با اینکه ازدواج کوتاه مدتی داشتم، هنوزم اعتراف به اینکه چه اشتباهی کردم شدیدا برام رنج آوره.
_پس تو وایسادی و منتظر شدی. که دقیقا توضیح میده چجور تایم دقیق انجام کارت رو فهمیدی. وقتی که رفتم سراغ وکیل.آپارتمان گرفتم. کارهارو روبراه میکردم.
موقعی که این پازل رو کنار هم میچیدم دوتا انگشتمو روی شقیقم گذاشتم. اگه الان سردرد نداشتم این موضوعی که فهمیدم باعث سردردم میشد.
_و اون عوضی موافقت کرد که پول رو برداره و بزنه به چاک، با اینکه میدونست تو بعدش میخوای بیای سراغ من؟
لاکلان سعی نکرد حتی انکار کنه.
_من هرکاری که کردم برای بدست آوردن چیزی که میخواستم بود.
_پس همه این قضیه، از همون اولش هیچ ربطی به پول نداشت...
اون با دستش حلقه موی جلو چشمم رو پشت گوشم زد.
_ نه کایرا. از اول موضوع درمورد تو بود. ☄☄☄
#چهل_و_ششم
#پارت_پنجم اون حرفشو قطع کرد، منو شدیدا کنجکاو کرد که بفهمم میخواد این قضیه رو به کجا بکشونه. _برای چی صبر کردی؟ _برای تو که خودت بفهمی اون دقیقا چه آدمیه. اجباراً عقب کشیدم که تو خودت کارتو انجام بدی. _چرا صبر کردی؟ اینجور صبور بودن بتو نمیاد. سعی کردم درموردش توضیح بدم اما نتونستم. _چون تو متفاوت بودی. با اینکه هنوز گیجم پرسیدم. _چون میخواستی که من در ضعیفترین وضعم باشم که بتونی بیای توی زندگیم؟ اون سرشو تکون داد. _نه میخواستم توی قویترین حالتت باشی. _اما من داغون بودم.... _نه داغون نبودی کایرا. زندگیت داشت به روال خودش برمیگشت. بهم نگو که همه شجاعتتو جمع نکردی برای اینکه به این موضوع خاتمه بدی. دوبار پلک زدم. اون حق داره‌ . انتخاب اینکه بخوام طلاق بگیرم تصمیم آسونی نبود. روی این تصمیم تأمل کردم و منتظر شدم. حتی با اینکه ازدواج کوتاه مدتی داشتم، هنوزم اعتراف به اینکه چه اشتباهی کردم شدیدا برام رنج آوره. _پس تو وایسادی و منتظر شدی. که دقیقا توضیح میده چجور تایم دقیق انجام کارت رو فهمیدی. وقتی که رفتم سراغ وکیل.آپارتمان گرفتم. کارهارو روبراه میکردم. موقعی که این پازل رو کنار هم میچیدم دوتا انگشتمو روی شقیقم گذاشتم. اگه الان سردرد نداشتم این موضوعی که فهمیدم باعث سردردم میشد. _و اون عوضی موافقت کرد که پول رو برداره و بزنه به چاک، با اینکه میدونست تو بعدش میخوای بیای سراغ من؟ لاکلان سعی نکرد حتی انکار کنه. _من هرکاری که کردم برای بدست آوردن چیزی که میخواستم بود. _پس همه این قضیه، از همون اولش هیچ ربطی به پول نداشت... اون با دستش حلقه موی جلو چشمم رو پشت گوشم زد. _ نه کایرا. از اول موضوع درمورد تو بود. ☄☄☄ #چهل_و_ششم
شش عادت بی هزینه برای داشتن زندگی شادتر #پارت_پنجم
#پارت_پنجم #کلیپ #دل_ای_دل روایتی از #درد و #عشق با صدای #محسن_چاوشی و #سینا_سرلک #ساخت_پیج تقدیم به شما همراهان گرامی❤😍😭🙏🌹🌹 منتظر پارتهای بعدی باشید😌😉 پ ن:دانلود کلیپ به صورت کامل به همراه موزیک در کانال لینک در بیو☺تگ و لایک و کامنت فراموش نشه🙏✨😍 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 . 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 #شبانه #تار از #درد #جدایی کنه #فریاد #مغز استخونم ز بوی #زلف تو مفتونم ای گل #زرنگ روی تو دل خونم ای #گل من #عاشق ز عشقت بیقرارُم تو چون #لیلی و من مجنونم ای گل 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 #ترانه_علیدوستی #مصطفی_زمانی #فرهاد_دماوندی #شهرزاد_سعادت #شهرزاد #سریال_شهرزاد #عشق #دل #حسن_فتحی #موزیک_ویدیو #شهاب_حسینی #فصل_سوم_شهرزاد
#پارت_پنجم این پارتو دقیقا ساعت ۲:۲۱تمومش کردم:"| و خیلیم خابم میاد-_- بخونین و لایک کنین و نظرتونم در باره داستان بگین تا خستگیم بریزه😙 لاب یو عاال😚💙🔥 🔴ادامه در کامنت ها😺👇 #درخواستی #پول_تمیز #فن_فیکیشن #انیمه #ارن #لیوای #یائویی به محض اینکه تماس رو قطع کرد، بی حواس و با عجله کت اسپرت خوش دوختشو_که حالا اونو روی کاناپه پرت کرده بود و چروک شده بود_ رو برداشت. ارن مات و مبهوت پتو رو کنار زد و با اینکه سرگیجه خفیفی هنوزم اذیتش میکرد،چند قدم به لیوای نزدیک تر شد و پرسید: _لیوای...چی شده؟؟؟...اتفاقی افتاده؟؟؟... لیوای بدون نگاه کردن به ارن در حالی که کتشو تنش میکرد،جواب داد: _جلوی کتابخونه شهر یه دعوا پیش اومده... ارن چشاش گرد شد و با اخم غلیظی سمت لیوای دوید و با تمام عصبانیتی که میتونست از خودش نشون بده،یقه لیوای رومحکم تو مشتش گرفت و زیر لب غرید: _لعنتی من نیمه جونمو به تو سپردم!...تو گفتی یه مو ازش کم نمیشه!!! لیوای دست ارن رو با زور از یقه لباسش جدا کرد و جواب داد: _هیچ آسیبی به میکاسا نرسیده...اون پشت خط بود...و احتمالا مردی هم که زخمی شده اونیه که من اجیرش کردم... ارن ناچارا دیگه حرفی نزد... تو بهت بود و جای دیگه ای رو امن تر از چشمای لیوای پیدا نکرد.... برای فقط چند لحظه،ارن بود که با عجز به چشمای لیوای خیره شده بود و لیوای هم متعجب،متقابلا چشمای ارن رو هدف گرفته بود. و برای چند لحظه سکوت سنگینی روی خونه حاکم شد... سکوتی که برای لیوای ناآشنا نبود... _تو...خیلی پستی... صدای ارن توی دالان ذهن لیوای اکو شد... واقعا اون پست ترین آدم دنیا بود درسته؟؟؟... ارن نگاهشو از لیوای گرفت و چشاشو بست ... چشاشو بست تا قطره اشکی از گونش روی زمین نچکه... به اندازه کافی پیش لیوای تحقیر شده بود... ولی نمیتونست. اون خبر یهویی باعث شده بود قلبش برای تک خواهری که هرچند ناتنی بود ولی زندگیش به جونش وابسته بود بایسته... کمرشو خم کرد و خودشو کمی به جلو کشید. دستشو آروم و با ضعف بالا آورد. مشتش کرد و اونو مستقیم تو سینه لیوای فرود آورد. سرشو بالا آورد و با چشمای اشک آلودش و صدای بغض دارش،رو به لیوای گفت: _چرا میخوای اینقدر پست باشی؟! دختری که میکاسا صداش میکردن ، نگاهی به دونفری که بالای سر اون مرد رسیده بودن انداخت. اول چیزی متوجه نشد،ولی وقتی کمی دقت کرد،چشماش گشاد شد و از جا پرید. سمتش دوید و صداش کرد: _ارن!...
😻❤ واسه این حجم قشنگی و کیوت بودن میشه مرد نازترین منی😻💕 نقل و نبات و شیرینی🎂🍭 فرفری چشم قشنگ👀😻 . #پارت_پنجم 📰 . هاکان:جامعه رو چطور میبینی؟ نسلیهان:تو این جامعه در حالت بیداری اجتماعی باشیم بدون این که چشمامون بسته باشه بتونیم تو چشم هم نگاه کنیم با ازادی بیان بتونیم حرفامون و بدون سانسور بزنیم👌 هاکان:راجب سانسور حرف زدید خودتون و سانسور میکنید؟ نسلیهان:به عنوان یه زن دوست ندارم خودم و سانسور کنم هدفم اینه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم 💚👏😍 . . #üğ
#پارت_پنجم توی خونه که رفتیم حسنا گفت:ببین عماد دوست پسرم نیست فقط زن عموش فاملیه نزدیکمونه وباهم فامیلیم هیچ رابطه ی دیگه ای باهم نداریم اینارومیگم چون فهمیدم خوشت اومد ازش! -کی؟من! نه بابا باشه خب فهمیدم  فامیلین کی گفته من خوشم اومده ازش؟!(راستیتش فقط یکم خخخ) ؛گشنمه ها حسنا:باشه میزنگم پیتزا فروشی -اکی بعد ۱۵مین پیتزاها رسید ساعت ۲۰:۴۵بود مام مثه بچه ها دوییدیم سمتشون(مالاکچری نیستیم؛خاکی ایم وکلی بچه بازی وذوق داریــــم) تو کمتر از ۱۵مین پیتزاها رو خوردیـم تقریباساعت۲۱بود که جلو تی وی لم دادیم؛یک از عمادم بدونیم بد نیس -حسنی؟! حسنا:حسنی و درد چیه؟!بنال! -ایش قهرمیکنم میرم خونه باباما اقایی!؛هیچی اصا حسنا:خانومی بدو برو خونه بابات واقاتونم تنها بزار(اینو باصدای مردونه میگفتا!)منم میرم با -خجالتم خوب چیزیه وا حسنا:بسه من شوهرت نیستـــم تیریپ عشقولانه ور داشتی واسم؛بگو ببینیم چی میخواستی بگی؟! -شوهرت شوهرت نکن یکم از این عمادتون بگو مام بشناسیمش حسنا:عماد راد ۲۲ساله ودانشجوی پزشکی که فعلا بخاطر داوطلب ازاد بودن فرستادنش اینجا واسه پروژه عملی اینم خوشتیپ دکتر صداش میکنن انگار ۱۰ساله دکترا میخونه یه ابجی به اسم بارانا داره که همسن ماست پدر مادرشم سودابه وبهروز هستن باباش شرکت طراحی مد داره داره ومامانشم مثه مامی مهتاب شما تو خیریه ها میپلکه البته تو شیراز! -شیرازین په؟ حسنا:باباش اره ولی مامان بزرگ مادریش خارجه مامانشم اونجا بدنیا اومده خارجی حساب میشه کلا خانواده ی اصیل و بافرهنگین با ادب با شعور فهمیده واینا همه چی این عموشم اسمش بهرام واسم زنشم آیلار یه دختروپسرم دارن به اسم ایسو و بهراد -نیومدم تحقیق خواستگاریم که حسنا:گفتم مفصل بدونی -اکی حسنا سریع گوشیشو دراورد و رفت اینستاگرامشو باز کرد وپیج عماد واورد ایدیشم واسم سند کرد! باهم عکساشو میدیدم ک حسنا گیر داد فالووش کن منم فالووش کردم اونم از عکس پروفم باید میشناخت اتفاقا انلاینم بود فالووم نکرد بیشعور؛( پستاشو دید میزنیم ۲۲۷بود که ماهمه شو لایک کردیم! بعد یه نگا بهم کردیم وخندیدیم که یهو گوشی حسنا زنگ خورد اوه عماد بود جواب داد گذاشت رو ایفون +اوه چه زود حسنا:چی چه زود؟ +همین دوستت دیگه چقد پیگیرمه (دیگه باید یچی میگفتم بش) -نکه خیلی تیکه ای +نکه نیستم!!! -خودشیفته +نمیترسین تنهایی؟حداقل میرفتین خونه شما -حسنا نیومد دیگه؛درضمن ازچی بترسیم!فرداشب میبرمش با خودم +خوبه چون مامانش زنگ زده ب زن عمو گفتن نمیاین فردا و حسنام بیاد اینجا حالا ک میرید خون شمامشکلی نیست پس #بی_نهایتِ_عشق∞ ♥بانـــو♥ ♪ایــسو♪
#پارت_پنجم معرفی و بررسی #پیریز_پلاس با استاد #فرنچایز و #مشاور_دانا و #باهوش جناب آقای رضا شکوری قائم مقام کمپانی #آیس_پک و همراهی دوست #توانمندم جناب آقای ربیع زاده مدرس #دیجیتال_مارکتینگ که پشت صحنه را بسیار هنرمندانه پوشش دادند #در_جریان_آرامش #فروشگاه_فرانچایز #پایش #شبکه_یک #کابل_اورجینال_موبایل_پیریز_پلاس #شارژر_اورجینال_موبایل_پیریز_پلاس
🎈🎆🎈 . . . #پارت_پنجم 🌸🍃 . . ۵ شنبه صبح بهش گفتم مامانی بیا لباسای عیدمونو بپوشیم ست باشیم😍👭 گفت باشه💃😅 وقتی میخواسیم راه بیوفتیم گفت حالا کجای اصفهان قراره بریم؟؟ گفتم طرف مرداویج باید بریم😂 تو مسیر منم همش سرم‌تو گوشی بود[ کاری که متنفره😂 بدش میاد کنارش بشینی و سرت تو گوشی باشه😂 عصابش خورد شده بود و غر میزد ولی خب مجبور بودم ] و داشتم با شکوفه و ملیحه هماهنگ میکردم که زودتر خودشونو برسونند😍💃توفکر بودم هرکدوم زودتر رسیدن بهشون بگم که گل بخرن😃آخه خیلی دلممممم میخواست براش حتمااا یه باکس گل خوشگل بخرم ولی نمیخواستمم ببینه و کامل همه چی براش سوپرایز باشه😎😍 شکوفه زودتر رسید کافه بهش گفتم آقا بپرس اون نزدیک گل فروشی هست؟ و یه باکس گل بخر با سلیقه خودت 😍 خداروشکر شکوفه هم نامردی نکرد و رفت خرید😍🤗 تو دلم اینقدرررر خوشحال شدم که ...😅💙😍 . . خیلی خیلی مرررررسی شکوفه جونیممم 😍🤗💗 💜 . . ملیحه هم قرار بود تا رسیدکافه آهنگ تولدو اوکی کنه😍💃🤗که تا منو مامانی رسیدیم یه تک بهش بزنم و خبربده که آهنگ تولد پلی بشه💃😍🤗 . . مرررررسی ملیحه جونیممم 😍🤗💗 💜 . . #بیست_و_یک_خرداد 🎁👭 . . #بیست_و_یک_تیر 🎁👭 . . پ.ن ۱ : چقدرررر این عکسمونو دوست دارم😍☺🤗 نگاه منو مامانیم بهم😍 شکوفه و ملیحه و ژاله جون کنارمون😍🤗 مررررسی ازتون که کنارمون بودین😍😘💗🌹 . . پ.ن ۲ : تو عکسامون کم بود یچیزی خیلی حس میشه😭[ البته برامن😅چون خیلی حساسم روش ] تولدی که بادکنک🎈🎈🎈 نباشه اسن تولد نیست بنظرم😂😭😂 ولی خب یادمون رفت 😑😂 ولی هر دفعه که عکسارو نگا میکنم با بادکنک میبینمشون🎈🎈😍☺ ولی از فش فش هم نگذریم که 😂 عکس با فش فش از آرزوهامه😂💥 . . . پ.ن ۳ : آخرش یادم رفت یه عکس تکی از مامانی با کیک تنهایی بگیرم😭 از اونا که اونی ک تولدشه کیک🎂 دستشه و لبخند خوشگل بر لب داره😂😂😂[خیلی دوست دارم از اون عکسا😍🎂] . . : یادم نیست دقیقا عکاس کی بود😂 یا کافه من با حوصله یا ۳ پایه ی با حوصله [ ] 😂😂 خلاصه هرکی بود مرسی😂 . . . _ #تولدبازی🎈 #تولدت_مبارک 🎂
#رمان_عاشقانه_مذهبی #نبض_نفس_های_تو #قسمت_نهم ✨🎈✨🎈✨ تاڪسے مے ایستد وپیادہ میشوم اینبار هم اصلا از ڪلاس ریاضےهیچےنفهمیدم این پنجمین باریست ڪہ قراراست ڪنڪور بهدم و آبروے خانوادہ ام را به قول خودشان بردہ ام. اینهمہ سال پشت ڪنڪور واقعا ازخودم بدم مےآیداگر امسال قبول نشوم قیددانشگاہ رفتن را میزنم ودر همان فروشگاہ لوازم مذهبےمیمانم باران بہ شدت ڪوچہ را خیس ڪردہ بہ گمانم هرلحظہ ممڪن است برف هم ببارد علےسرڪوچہ ایستادہ وبادیدن من یڪ قدم جلوتر مےآید وآرامتر از همیشہ سلام میکند خودم را ڪنترل میڪنم وباخونسردےجوابش را مےدهم -معصومہ خانم میخواستم اگہ بشہ باهم حرف بزنیم البتہ اگہ شما حاضرباشید سعی میکنم کلمان را بدون لکنت ادا کنم -اینجا مکانش مناسب نیست من میرم گلزارشهدا.... -بلہ خیلےهم خوب آرام میرود من هم از ڪوچہ دیگر خودم را بہ گلزار مےرسانم از اینکه بدون هیچ سوالی پذیرفته ام با او هم کلام شوم دلم از رفتارم گرفته کاش راهم را کج میکردم و بی خیال حرفهای او میشدم این مدت که از کمیل خودم را دور کرده بودم جایگاه او را فهمیده و دلم را به او سپرده بودم میدانستم دیگر باعلی مقایسه اش نمی کنم....میدانستم دلتنگش شده ام اما......بایدعلی را میدیدم تا بدانم این دل در مواجه با او چه می کند.....ای دل به کجا می کشانی مرا...... کمیل با دستمال وجارو در حال تمیز ڪردن است قرآن هاراروےرحل مےگذاردوپارچه های روی کتابها را میشوید بادیدن من لبخند مینشیند گوشه لبهایش اماوقتےعلےرا در چندقدمے من میبیند لبخندش را میخورد و بہ سرعت رحل هارامرتب میڪند وجلوتر می آید و باعلےدست میدهد ومےرود...... ڪمے دورتر از علے ڪنار یڪے از مزارها مینشینم و ڪتاب دعایےڪہ کمیل همیشہ روےآن دعا میخواند رابرمیدارم دلم براےحرفهایش تنگ شدہ.....علےهمانطور ڪہ سرش پایین است آرام میگوید -معصومہ خانم میخوام این حرفا بین خودمون بمونہ وهمینجا پیش شهدا دفن بشہ مکث نمیکنم _بلہ حتما -معصومہ خانم اولش باید بگم من ازکمیل اجازہ گرفتم ڪہ باشما حرف بزنم واون ڪاملا درجریانہ....میخواستم بگم.....من همیشہ شمارو قبول داشتم از وقتے ڪہ همسایہ هم شدیم شخصیت؛ حجب وحیاےشماروقبول داشتم دروغہ بگم براےازدواج بہ شما فڪرنڪردم......امابہ طور جدے وقتےڪنڪوردادید بہ شما فڪرڪردم عاطفہ هم ڪہ من وشماروبراےهم میدونست بازم دروغہ اگہ بگم از حرفاش خوشم نمیومد.... مکث را چاشنی استرسش می کند بشڪہ آب معدنےراسرمےڪشد و میگوید -بہ شما علاقہ داشتم ولےعلاقہ ملیڪا بہ من از بچگےشڪل گرفتہ بود بہ خصوص ڪہ بیمارے ام اس داشت تصمیم گرفتم بہ جاےخوشبختےخودم دیگرے رو خوشبخت ڪنم
#پارت_پنجم 📝 آذر پیراهن بدست دنبال دنا از این اتاق به آن اتاق می دوید به نفس نفس افتاده بود حامد روی مبل نشسته بود و لبخند می زد آذر ایستاد و با حرص گفت: نشستی به من ریش نداشته ی من می خندی؟! حامد: خب چیکار کنم؟ آذر لب مبل نشست: آخ! نفسم برید... نمی ببینی چقدر اذیت می کنه نمی خوای هیچی بهش بگی؟! حامد باز لبخند زد:چی بهش بگم عزیزم آذر چپ چپ نگاهش کرد حامد:خب بچه است داره مقتضای سنش رفتار می کنه! آذر:واااای باز پرونده روانشناسیش باز کرد! حامد خندید آذر: یک کلام بهش تشر بزن بیاد لباسش بپوشه همین! حامد پیراهن از دست آذر گرفت و گفت: اینکه دیگه تشر و دعوا نداره خانم من! دنا جاااان؟دنا؟بابا یه دقیقه می آی لطفا... آذر دست زیر چانه اش زد و با حرص نگاهش کرد دنا به سالن دوید حامد:ببین مامان آذرت چه لباس قشنگی برای شما دوخته! دنا:دوسش ندارم! حامد لب گزید و قبل از اینکه آذر چیزی بگوید گفت: خوب نیست آدم مامانش ناراحت کنه مامان ها خیلی بچه هاشون دوست دارن براشون غذا درست می کنن لباس می دوزن حمومشون می کنن... دنا وسط حرفش پرید: با عشق! آذر خندید حامد هم! حامد:بعله دخترم حق با شماست! با عشق...حالا میشه بیایی این لباس بپوشی مامان ببینه و خوشحال بشه؟ دنا لبش کج کرد حامد:خواهش می کنم... دنا با تردید جلو رفت حامد برای آذر ابرویی بالا انداخت آذر دست هایش به نشانه ی تسلیم بالا برد و توی هوا ادای کف زدن را در آورد حامد پرسید:یه بغل سفت به بابا می دی؟ دنا با دلبری لبخندی زد و دستهای کوچکیش را دور گردن حامد محکم حلقه کرد حامد غرق لذت نفس عمیقی کشید آرزو می کرد زمان در همین لحظه متوقف شود نازی نوشت:آشنایی با شخصیت ها/شخصیت های جدید🙈😅 #رمان #داستان #قطعه #خودم_نوشت #کودک #دختر #دختر_بچه #لباس #پدر #پدر_دختری #بغل #لذت
❤️ #دنیای_وارونه❤️ #پارت_پنجم _مهرسا جان دخترم پاشو ,مهرسا رسیدیم خونه چشامو با سختی باز می کنم هنوز خوابم میومد خاله توران بغلم بود داشت صدام میزد _ بله خاله چی شده؟ خاله توران_رسیدیم خونه دخترم برو توی اتاقت بخواب عزیزم سرمو تکون میدم و چشامو می مالم _باشه خاله الان پیاده میشم از ماشین پیاده میشم عمو عباس پشت ماشین داشت وسایلارو با کمک مجید (راننده) می برد توی خونه.عمو عباس باغبون خونه وشوهر خاله توران بود از موقعی که بچه بودم هر دوشون اینجا زندگی می کردنند بچه نداشتند خاله نمی تونست بچه دار بشه به عمو عباس گفته بود ازش طلاق بگیره بره زن ببره ولی عمو عباس این کارو نمیکنه به همین دلیل ب منو خیلی دوست داشتن و مثل بچشون بودم منم اونا رو مثل پدر مادرم دوست داشتم . از پله ها بالا می رم ودر خونرو باز می کنم خونمون خیلی بزرگ بود یه خونه ویلایی سفید بزرگ وسط یه باغ بزرگ معماری خونه رو خودم داده بودم بابا همه چیزو به من سپرده بود ولی اتاق و اتاق کارشو خودش طراحی کرد منم هیچ اعتراضی نکردم ,درهر صورت اتاق خودش بود . خونه با چند تا پله بالا میرفت یه سالن خیلی بزرگ بو که سمت راست سه تا پله می خورد و با مبل های استیل مشکی رنگ که به بنفش تیره شبیه بود چیده شده بود و سمت چپ هم یه دست مبل راحتی قهوه ای رنگ گذاشته شده بود روبه روی در ورودی هم پله مارپیچی بود که اتاق خوابا بالا بودند و اشپزخانه هم پایین بود. از پله ها بالا رفتم شیش تا اتاق بالا بود همه اتاقا سمت راست بودند و سمت چپ هم باز بود و کامل میتونست ادم پایین رو ببینه وسط هم یه دست مبل و یه میز پذیرایی بود انتهای سالن هم یه در بود که با پله به حیاط وصل می شد. اتاق من سومین اتاق بود در اتاقو باز کردم یه اتاق بزرگ سمت چپ اتاق یه پنجره قدی بود که یه جور بالکن هم بود روبه روی پنجره تخت دو نفره بزرگی بود اون ور تختم میز توالت وسمت راست هم یه در سفیدبزرگ بود که یه اتاق دیگه بود و سرتا سر کمد لباس بود یه در قهوای هم سمت راست بود که سرویس بهداشتی و حمام اونجا بودند رنگ اتاقم سفید و ابی روشن بود دیوارا ابی وسقف سفید این رنگ به من حس خوبی میداد ارامش داشتم محل ارامشم فقط اتاقم بود لباسامو دراوردم و الان فقط یه دوش خوبه ..... کانال تلگرام👇 #رمان #دنیای_وارونه #عاشقانه #طنز #اجتماعی #رمان_زیبا #رمان_عاشقانه #رمان_طنز #رمان_اجتماعی
#پارت_پنجم 
اولین اجرای بابک جان جهانبخش و همخوانی مردم با آهنگ من هستم در کنسرت ارس😍👌❤
این ترک دومین قطعه ی منتشر شده از آلبوم جدیدشون
#پارت_پنجم اولین اجرای بابک جان جهانبخش و همخوانی مردم با آهنگ من هستم در کنسرت ارس😍👌❤ این ترک دومین قطعه ی منتشر شده از آلبوم جدیدشون "من هستم"هست که بسیار احساسی و زیباست👌👌❤ #🙈💙 #💖💕 # #بابک_جهانبخش #بهترین_جان #هنرمند_جان #مهربون_جان #خوش_قلب_ترین #خوش_صدا_ترین #هنرمند #دنیا #سلطان_احساس #کنسرت #ارس #آهنگ #من_هستم
#سینا_مهراد ☄👑 #پارت_پنجم 🌼 سینا مهراد روز عید قربان در خانه ی ای بی❤ 🌼 پی نوشت: فداتون شم😍😙🌹 🌼 #سینا_مهراد #سینا_سهیلی #آقای_جذاب #آقای_خاص 🌼 پیج اصلی سیناجانم:
#پارت_پنجم از کافه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. من:رها؟! _جانم؟ من:چیکار کنم؟ _بریم خونه تون تا بهت بگم! به سمت خونه حرکت کردیم ؛بعد نیم ساعت رسیدیم ؛یه سلام سر سری دادیم و رفتیم بالا. من:خب بگو! _ببین به نظرم قبول کن؛چون راه دیگه ایی نداری و هیچ دختره دیگه ایم باهات نباشه اخه دختر که فایده ایی نداره من خودم برات یه ادم اجیر میکنم تا مراقبت باشه و کسیم نفهمه!فقط مراقب باش باشه؟؟؟ من:باشه پس وسایلمو اماده کنم؟ _نه دیوونه زنگش بزن ببین برای کی قبول میکنه! گوشیو برداشتم و زنگش زدم؛اِشغاله!!! _عه؟!خب برو وسایلتو جمع کن! امیر: الو سلام اره همین الان پیشم بود؛خب همه چی حله؟؟باشه !جناب چی میگن؟امروز حرکت کنیم؟؟؟باشه باشه !حلش میکنم. اهه لعنت به این شانس حالا اگه قبول نکنه چی؟؟؟ پریا: وسایلو که توی ساک گذاشتم نشستم و بهش پیام دادم:سلام پریا هستم خواستم بگم پیشنهادتو قبول میکنم!. و به رها گفتم:جدی جدی من مال این خانواده نیستم؟ تارها اومد حرفی بزنه صدای گوشیم بلندشد:سلام باشه خانوادت در جریانن؟ فرستادم:نه چیکار کنم؟ گوشیم زنگ خورد برداشتم:الو بگو! امیر:ببین الان از خونه با دوستت خارج میشی و میای توی پارک قصرودشت فهمیدی؟ من:اوکی رها اماده ایی بریم فقط ساکو از پنجره بگیریا؟! رها:خب باشه من:خب برو دیگه بعدشم من میام رها از اتاق رفت بیرون و من منتظر علامت دادنش شدم...۱۰ دقیقه بعد پایین پنجره دیدمش و ساکو براش پرت کردم:بگیییر رها:بدوو من:اومدم از پله داشتم پایین میومدم که صدای مامانو شنیدم:کجا؟؟ من:میخوام برم رهارو برسونم! ماماننگاه مشکوکی بهم انداختو گفت:باشه فقط زود بیا! من:باشه خدافظ سریع از خونه خارج شدم وسوار ماشینم شدم و رفتیم سمت پارک. از ماشین پیاده شدیم و رها ساکو برداشت از صندلی عقب؛به سمت امیر رفتیم:سلام الان باید کجا بریم ؟! امیر:الان یه ماشین میاد سراغمون رها:پس من ماشینو میبرم! من:باشه اومدن ببرش! ۱۵دقیقه بعد یه ماشین با شیشه های دودی جلوی پامون ترمز کرد! من:اینه؟ امیر:اره بیا تا بریم! نگاهی با ترس و دلشوره به رها کردم؛رها به سمتم اومد و بغلم کرد:خدا پشتو پناهت!عزیزم امیدوارم خوشبخت شی!اشک توی چشمای هردومون حلقه زد... با صدای امیر که میگفت پرواز دیرمیشه به خودمون اومدیم!از بغل رها جداشدم و برای اخرین بار بهش نگاه کردم:خداحافظ رها جونم خداحافظ !..رها اشکاشو پاک کردو گفت:خدافظ خواهری مواظب خودت باش!... (نظراتتون مایه دلگرمیه💕)
. امشب من سر تو قمار ميکنم؛ خدا باختن را نصيب هيچ قماربازی نکند…! #فاطمه_افشاری . . #رمان_عاشقانه_اجتماعی #رمان_خوب #نويسندگى #عاشقانه_ها #غمگين #پارت_پنجم
. #پارت_پنجم . یکی از مجموعه های ماندگار و زیبا از پیمان ماندگار عزیز با بازی بازیگر محبوب و مردمی خوزستان اکبر ادود عزیز در جشنواره سوییس بهترین مجموعه شناخته و انتخاب شد اینجاست که باید ما از اکبر ادود عزیز حمایت کنیم برای این کار 😂😂😂😂😂🤦🏻 به کمپین زیر بپیوندید ♥ . #کمپین_حمایت_از_بازیگر_مردمی_اکبر_ادود . . . ♥♡♥ ♥♡♥ ♡♥♡ ♡♥♡ ♡♥♡ ♡♥♡ . #آبادان #عبادان #منطقه_آزاد_اروند #نى_انبان #نه_به_انتقال_آب_کارون #شرجى #گرما #صنعت_نفت_آبادان  #ایران #بازیگر_خوزستان #خونگرمى #مهمانوازى #جنوب #ايران #خوزستان #خرمشهر #بازیگر_کمدی_خوزستان #فلافل #کارگردان #سینما #بازیگر • ———————————————————— •••••••••••••• #آبادانی_لاف_نمیزنه ••••••••••••• ‏••••••••••• _ ••••••••• ————————————————————
#رمان_شهرزاد_فصل_چهارم #پارت_پنجم ...خدای من باورم نمیشه،معجزه ای رخ داده،یعنی تو حرفامو شنیدی؟! اما شهرزاد باید مطمئن میشد پس سرش را کمی نزدیک قلب قباد برد، ...آری ،هنوز قلبش میتپید وبادگرم نفس های قباد به صورتش میخورد ...او هنوز زنده بود ،هنوز پایه دنیای خاموشی نگذاشته بود هنوز‌کورسویی امید برای حضورش دراین دنیا وجود داشت... . . . . . شهرزاد:باید نجاتش بدم ...باید...باید قباد،انگار خدا بهت یه فرصت تازه داده ...من نجاتت میدم...نجاتت میدم قباد!پایان تو نباید اینجا تموم بشه توهنوزاینجا کلی کار داری،کارای ناتموم ببین قباد ازت خواهش میکنم یکم دووم بیار من الان میرم دنبال نوکرای عمارت ومیارمشون اینجا تاکمکت کنن...فقط قول بده تابرمیگردم طاقت بیاری....قول بده....قول توباید زنده بمونی شهرزاد ازسرجایش بلندشد تابه سمت ماشینش برود اما ناگهان صدایی درفضا پیچید... صدا،صدای تیر بود یک نفر از دور صدایش آمد:شهرزااااد فرار کن اینجا خطرناکه....فرارکن شهرزااااااااااد! دوستان خوشحال میشم نطراتتون روبرام زیر این پست بنویسید😍
#پارت_پنجم خیلی گرمم شده بود میخاستم زیپ کاپشنمو پایین بکشم حواسم ب زیپ کاپشنم بود و یه قدم به جلو گذاشتم _مواظب باش! _پایی ک میخاستم رو زمین بزارم بالا نگهش داشتم زیر پام رو دیدم یه آرشه بود سریع خم شدم برش دارم و بدم به صاحبش ک خودش جلو اومده بود _ببخشید ندیده ام زیر پام افتاده بود آرشه رو یه نگاهی بهش انداخت و گفت: _ایرادی نداره از دستم افتاد معذرت میخام که داد زدم خشکم زده بود برای یه مدت کوتاه لال شدم اونم انگار فهمید ! _تو ذهنم یک کلمه اومد (چشم سفید) _به هرحال ممنون ک لهش نکردین خانوم سری تکون دادم ک رفت اشاره ایی به دوستانش کرد و هر پنج تاشون راه افتادن نگاه به ساعتم انداختم دیر شده بود امیدوارم فرداشب هم همین جا باشند راه خونه رو با تنفری که تا حالا سابقه نداشت طی کردم مشتاقانه منتظرفردا بودم... فرداشب دونه دونه لباسامو با یه لباس خونگی عوض کردم به سمت تخت خوابم پرواز کردم و موهامو روی بالش خنک رها کردم باز ماه کامل شده بود غلت زدم به سمت پنجره ک بهتر ببینمش درست مثله شب های دیگ تصویرآن پسر رو روی ماه فرض میکنم لبخند میزنم آرشه‌اش هم تو خیالم به دستش دادم انگار اون پسر برای من روی ماه مینواخت خنده ی مستانه ایی کردم و به تصورات خودم لعنتی فرستادم و با لحن خبیثی گفتم: _پسری که بر روی ماه مینوازد پتو رو روی سرم کشیدم و با انگشت اشاره و شستم لبخندم جمع و جور کردم: -پسرِ ماه ذوق میکنم و با فکرش میخابم #ژینوس
#پارت_پنجم خب حالا چی بخرم؟؟ )این سوال و کدوم دختری تونسته جواب بده؟)) ی لباس مشکی تا زانو..آستین حلقه ای که چسب بود و به تن میومد.. نازنین_میخوام ادکلن بگیرم واسه نیما _ب چ مناسبتی؟؟؟ نازنین _مگه حتما باید مناسبت باشه؟؟ _😕 نازنین _بیا اینجا دستموکشیددنبال خودش. رفتیم تو..اوپس ..چ دکوری... نازنین_ چند تارو انتخاب کرد.. خب حالا بین اینا کدوم خوبه بنظرت؟ _این خوب نیس....این یکی بد نیس..ولی این خیلی عالیه😁. نازنین_اره منم نظرم رو این بود _آقا این چند قیمته؟؟؟ پسره داشت دنبال قیمتش می گشت ک چندتاپسر دیگه اومدن تو..بعد از سلام و احوال پرسی با فروشنده یکی از پسرا رو کرد به فروشنده گفت:مونده؟ ؟ فروشنده_یکی مونده ولی گویا این خانوم میخواد بخره. پسرا برگشتن سمت ما.همون ک از همه زشت تر بود (از رو حسودی دخترا بفهمیددیگه)😑 گفت_من سفارش دادم.اون ادکلن مال منه.روبه فروشنده گفت_متین حساب کردن؟ فروشنده (متین )_نه هنوز. پسره_رد کن بیاد _😕ایسگاکردی؟؟ پسره_اون مال منه سفارش دادم.باید زودتر میومدم! _خب خوبه خودت میگی باید زودتر میومدی!تا الان یادت نبود؟ پسره_ببین بیکار نیستم باتو کل کل کنم اونوبده. نازنین_ولش کن سارا میریم ی جای دیگه میگیریم. _نه وایسا ببینم. رو کردم ب پسره_ببین گل پسر ما زودتر اومدیم این ادکلن مال ماس شما هم هرکاری دلت میخواد بکن..شکایت ..تهدید😏 پسره برگشت عطر و از رو میز برداشت..ک دستموبردم ازش بگیرمش ی بار اون میکشید ی بار من.. _اسکل گرسنه ای مگه خب؟دوباره سفارش بده پسره_تو دیگه خیلی پررویی😡 با صدای شکستن شیشه ی عطر رو زمین همه خفه خون گرفتیم همه داشتیم همونگامیکردیم پسره_خب مگه مال تو نبود حالا پولشوبده؟ _زرشک😐 پسره_چیع؟؟؟ _خودت از ما کشیدیش .خودت هم باید پولشوبدی... دست نازنین و کشیدم با دو از اونجا بیرون اومدیم.هردو پقی زدیم زیر خنده.انقد خندیدم دل درد گرفتیم.. از طرفی هم دلم واسه فروشنده میسوخت..ولش پسره مجبوره پولشوبده.. بیخی..نازنین منو رسوند خونه خودش رفت خونشون.. تا اخر شب تست زدم ..رو کتاباخوابم برد..
#پارت_پنجم #سعید افشین یه قدم به سمتمون برداشت خواست چیزی بگه که میثم زودتر به حرف اومد _به نفعتونه وقتی میام صبحونه حاضر باشه این رو گفت و از اتاق زد بیرون لب پایینم و کشیدم تو دهنم این یعنی نمیخوام صحبت کنم _این یعنی حاضرم بریزم تو خودم ولی شما رو قاطی نکنم به افشین نگاه کردم که این حرف و زده بود _این یعنی حالا که اون میخواد تظاهر کنه حالش خوبه ماهم باید تظاهر کنیم نمیفهمیم؟ _نمیدونم سعید تنها چیزی که میدونم اینکه الان باید صبحونه حاضر باشه اونم از اتاق رفت بیرون منم خواستم برم ولی با اولین قدم درد تو بدنم پیچید و داد آرومی زدم صدای خنده افشین از بیرون میومد شیطونه میگه...خوب شیطونه غلط میکنه با همون وضع رفتم تا به افشین کمک کنم همین که از اتاق خارج شدم میثم هم از دستشویی خارج شد لباس پوشیده بود با دیدن وضعیتم خیلی سعی کرد نخنده ولی نتونست و زد زیر خنده چشام و چرخوندم و غر زدم _بایدم به شاهکارت بخندی در حالی که میخندید اومد سمتم  و دست انداخت دور گردنم و گفت _میخوای مثل این هندیا بلندت کنم برممت تو آشپزخونه زدم زیر خنده _نه بابا از این کاراهم بلدی؟ _میخوای نشونت بدم؟ تا خواستم مخافت کنم دست انداخت زیر پام و بلندم کرد داد که چه عرض کنم جیغ زدم _میثمممممممممم وای میافتم میثمممممممم _اَهههههههه زیاد جیغ جیغ کنی میندازمت پایین تا کلا نتونی راه بریا _افشیننننن نجاتم بدههه از آشپزخونه اومد بیرون تا ما رو دید پوکید از خنده _این زوج عاشق و ببین جون من همینجوری بمونین یه عکس ازتون بگیرم _نهه _بگیرررر زدم تو سر میثم _چی چی و بگیر بدبخت استوری میکنه آبرومون میره تا به خودمون بیایم عکس رو گرفته بود میثم بلند بلند میخندید از خنده اون منم خندم میگرفت با حرص در حالی که میخندیدم زدمش  _منو بذار پایین رفت تو آشپزخونه منو گذاشت رو صندلی افشین در حالی که از خنده سرخ شده بود پیشمون نشست زیر لب بهشون فحش میدادم که میثم یهو با صدای بلند داد زد  که از ترس چایی که تو دستم بود کمی ریخت روم داد زدم _واییی ننه سوختمممممم چرا داد میزنی میخندید _خواستم بگم خودتی حرصم گرفت منم مربایی که افشین داشت میخورد و روی سرش خالی کردم و با دیدن قیافش زدم زیر خنده داد میزد _سعییییید چرا ریختی تو موهاممممم او اوه میثمم رو موهاش حساس افشین در حالی که با خونسردی صبحونش و میخورد گفت _آشپزخونه رو کثیف نکنین میثم برو حموم میثم با حرص بهش زل زد برگشت سمت من و یه لبخند زد سریع گرفتم چی میگه با علامتش من پریدم سمت افشین و محکم گرفتمش تا به خودش بیاد میثم کره رو کوبید تو صورتش خواست داد بزنه ولی...
#پارت_پنجم

_بلاخره میتونم ....توی تخت شانسمو امتحان کنم.
_میخوای بهم دروغ بگی که اینکارو دوست نداری؟
اون سرشو تکون داد.
-نه. اما هر از چند وقتی من باید رابطمون رو تحت کنترل بگیرم.
_خواهیم دید.
بلاخره لبخندی روی لبش دیدم.
_یه چیز دیگه.
-چی؟
_منو ببوس.
اون لبشو گاز گرفت و بعد دهنشو روی لبم گذاشت و من آروم آروم جوابشو دادم. وقتی عقب کشیدم ، مزه لبش هنوز روی زبونم بود.
اون گفت:
_ تا وقتی که خوب نشدی هیچکدوم از دستوراتتو نمیدی.
-وقتی تو خوب شدی.
کلماتشو تصحیح کردم.
_قبوله. ☄☄☄
#سی_و_ششم
#پارت_پنجم _بلاخره میتونم ....توی تخت شانسمو امتحان کنم. _میخوای بهم دروغ بگی که اینکارو دوست نداری؟ اون سرشو تکون داد. -نه. اما هر از چند وقتی من باید رابطمون رو تحت کنترل بگیرم. _خواهیم دید. بلاخره لبخندی روی لبش دیدم. _یه چیز دیگه. -چی؟ _منو ببوس. اون لبشو گاز گرفت و بعد دهنشو روی لبم گذاشت و من آروم آروم جوابشو دادم. وقتی عقب کشیدم ، مزه لبش هنوز روی زبونم بود. اون گفت: _ تا وقتی که خوب نشدی هیچکدوم از دستوراتتو نمیدی. -وقتی تو خوب شدی. کلماتشو تصحیح کردم. _قبوله. ☄☄☄ #سی_و_ششم
.
#پارت_پنجم
برنامه ی فرمول یک
سی و یک مرداد ماه نود و هفت
گفت و گو با مهران غفوریان
@aliziyaoriginal 
@formoolyek
. #پارت_پنجم برنامه ی فرمول یک سی و یک مرداد ماه نود و هفت گفت و گو با مهران غفوریان
#پارت_پنجم نه اینکه تا قبلش #خاستگار نداشتم نه ولی اینکه یهو چندین نفر باهم..!انگار همه دست به یکی کرده بودن که من مجرد نمونم و من خیلی #سرسخت بودم تو این قضیه .یادمه اون اوایل بابا باهام هم همراه بود هر کدومو #مامان میگفت طرف منتظره #تکلیفشو روشن کن میگفتم تکلیفش که روشنه باید ده بار از روی #تصمیم_کبری بنویسه و باباام میخندید و چیزی نمیگفت تا اینکه... چند نفر از فامیل اومدن البته نه فامیل نزدیک ولی خب پیچید توفامیل ک فلانی کم کم میره خونه بخت! عین لحظه های آخر #فوتبال تو یه #رقابت #حساس شده بود همه داشتن از همه طرف حمله میکردن ک برسن به اینکه منو عروس کنن! تا اینکه خبرا رسید به اونیکه از خیلی قبل به من نگاه ویژه ای داشت و گاهی توی عروسیا به من میگفت عروسم و اون اتفاقی که نباید!افتاد... تا الان هر کسی رو به یه #بهونه رد کرده بودم و بیشترم بهونم #عدم شناخت بود اما اینا رو می‌شناختیم😐خانوادشونو خودشونو...که کاش نمیشناختیم... #ستاره_تو #پسر_آدم #ایران_بیست #عروس #دلنویسه #نوشتن #قصه #رمان #عشق #دلتنگی #سفر #دوست #یار #زندگی #مجردی #فامیل #پایان #تلفن #لعنت
#پارت_پنجم بلاخره بغض تلخم ترکید من پدرم بیاد بیرون دیگه غمی ندارم به قول خودش،میگه سه روز خونه استراحت کنم روز چهارم میرم سرکار یه لحظه خودتون بزارید،جای من من باید،بخاطر پدرم این که #کلیه خداشاهده جونمم میدم چون بابام بیاد پیشم برای خودم خودش زندگی،شاهانه میسازه پرازخوبی وزندگیم میشه بهشت خیلیا بایک کلیه هم زنده موندن ببینید،دولت که هیچی کارهم که بهم نمیدن سرکارنمیرم که بگم پول پس اندازمیکنم مجبورم پس #کلیه_ام بفروشم #یلدا_تنها😢😢😢
#پارت_پنجم . عاشقِ۱۰۰ نشون دادنه علی ام 🖐🖐🖐 😂😂😂😂😂 . .
. یادتونه واسه آهنگ برودارمت امیر هعی تو استوریش میگف😐😂 میگم نکنه شوخی شوخی اسم این فیلم ثریا باووشه هاا :'| ؟؟😃😂❤ والا ازین امیر بعید نیستااا ببینین کی گفتم📌😐🤔 لایو مجید قمری #پارت_پنجم . [کامنت توهین آمیز = بلاک‌ریپ] 🔴کپی فقط با ذکر منبع •|رهام و امیر رو تگ کنید🤳🏻❤ . 💖 #اتحاد_ماکانی #امیر_مقاره #رهام_هادیان #آقای_استار⭐ #آقای_آرتیست💫
#پارت_پنجم

دیگه یه زندانی نیستم. من مصاحب پادشاهم.
_تو کدوم گوری بودی ؟ من کلی وقت سعی داشتم باهات ارتباط برقرار کنم.
تمپرنس در جواب سلام و احوالپرسی من اینا رو تحویلم داد.
چون گوشی رو به گوشم چسبونده بودم سرم درد گرفت، اما بیخیال این درد شدم.
_یه تاخیر غیرقابل انتظاری در سفرم از دابلین بوجوداومد. متاسفم که نتونستم تا قبل از این باهات تماس بگیرم.
بخودم افتخار میکنم که تونستم همچین بهانه مزخرفی رو به شکل جدی بگم و صدام نلرزید.
به شکل کاملا مشکوکانه ای گفت:
_تاخیر؟
_منو در جریان تمام اتفاقاتی که افتاده بذار تا بتونیم حلش کنیم و بعدش باید چندتا چیز بهت بگم. چیزهایی که نمیتونی به هیچکس بگی. تکرار میکنم به هیچکس.
دستیارم یهو آروم شد.
_کایرا، این چیزایی که میخوای بهم بگی ربطی به راننده ای که چند هفته است میاد دنبالت و میبرتت داره؟
این اصلا سوپرایزم نکرد که اون متوجه وی راننده من شده ، بیشتر از این سوپرایزم که چرا تا الان چیزی نگفته.
_آره ولی اول باید درمورد تجارتمون حرف بزنیم. بعدش به بقیش میرسیم.
تمپرنس لیستی از چیزایی نام برد که توجهمو به خودش جلب کرد ، از اون جایزه ای که بردم و باعث شد کل شهر و رسانه ها بخوان ببیننش و درواقع زندگیمو هم نجات داد چون موقعی که گلوله از بدن لاکلان رد شد به اون برخورد کرد. که البته اینا چیزایی بود که من به تمپرنس نخواهم گفت.
_رئیس، رسانه ها یه بیانیه میخوان و یه تاریخ فروش ویسکی برای مردم . صنعت توریسم، بخاطر رسانه ای شدن این مساله میخواد بدونه چقدر سریع میتونیم تورها رو شروع کنیم. پدرت میخواد بدونه با چه پولی رفتی به مراسم GWSC و تمام توزیع کننده ها میخوان بدونن کی میتونن ویسکی هارو بگیرن. ☄☄☄
#بیست_و_هشتم
#پارت_پنجم دیگه یه زندانی نیستم. من مصاحب پادشاهم. _تو کدوم گوری بودی ؟ من کلی وقت سعی داشتم باهات ارتباط برقرار کنم. تمپرنس در جواب سلام و احوالپرسی من اینا رو تحویلم داد. چون گوشی رو به گوشم چسبونده بودم سرم درد گرفت، اما بیخیال این درد شدم. _یه تاخیر غیرقابل انتظاری در سفرم از دابلین بوجوداومد. متاسفم که نتونستم تا قبل از این باهات تماس بگیرم. بخودم افتخار میکنم که تونستم همچین بهانه مزخرفی رو به شکل جدی بگم و صدام نلرزید. به شکل کاملا مشکوکانه ای گفت: _تاخیر؟ _منو در جریان تمام اتفاقاتی که افتاده بذار تا بتونیم حلش کنیم و بعدش باید چندتا چیز بهت بگم. چیزهایی که نمیتونی به هیچکس بگی. تکرار میکنم به هیچکس. دستیارم یهو آروم شد. _کایرا، این چیزایی که میخوای بهم بگی ربطی به راننده ای که چند هفته است میاد دنبالت و میبرتت داره؟ این اصلا سوپرایزم نکرد که اون متوجه وی راننده من شده ، بیشتر از این سوپرایزم که چرا تا الان چیزی نگفته. _آره ولی اول باید درمورد تجارتمون حرف بزنیم. بعدش به بقیش میرسیم. تمپرنس لیستی از چیزایی نام برد که توجهمو به خودش جلب کرد ، از اون جایزه ای که بردم و باعث شد کل شهر و رسانه ها بخوان ببیننش و درواقع زندگیمو هم نجات داد چون موقعی که گلوله از بدن لاکلان رد شد به اون برخورد کرد. که البته اینا چیزایی بود که من به تمپرنس نخواهم گفت. _رئیس، رسانه ها یه بیانیه میخوان و یه تاریخ فروش ویسکی برای مردم . صنعت توریسم، بخاطر رسانه ای شدن این مساله میخواد بدونه چقدر سریع میتونیم تورها رو شروع کنیم. پدرت میخواد بدونه با چه پولی رفتی به مراسم و تمام توزیع کننده ها میخوان بدونن کی میتونن ویسکی هارو بگیرن. ☄☄☄ #بیست_و_هشتم
‍ ••○● « با نام و یاد خدا » #پارت_پنجم مردے_از_جنس_آفتاب احمد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود قاشق را درون بشقابش رها کرد و پر حرص گفت _خوبه اقاجون خودتون از زندگی گذشته ی این پسره خبر دارین میدونین این چند وقته چه غلطا که نکرده...در ضمن توبه ی گرگ مرگه مطمئن باشین اون تغییر که نکرده هیچ تازه بدتر هم شده و بلند شد و روبه ماهور که از شدت تعجب دهانش باز مانده بود گفت پاشو حاضر شو بریم اینجا دیگه جای ما نیست. ماهور آب دهانش را پر سرو صدا قورت داد و نگاهی به همه ی ما انداخت و تا خواست برخیزد پدرم دستش را گرفت و دعوت به نشستش کرد و رو به احمد گفت: بشین شامتو بخور. احمد که کلافگی از روی ظاهرش کاملا مشهود بود دستی داخل موهایش کشید و کلافه گفت: میل ندارم ، خسته ام میخوام برم خونه. _گفتم بشین شامت رو بخور. _اخه... اقا جان عصبی از بهانه های احمد اخمی کرد _میگم بشین شامتو بخور احمد به ناچار نشست و با حرص قاشقش را پر غذا کرد و خورد در طول زمانی که سر سفره بودیم فقط پدرم کامل غذایش را خورد همه به نحوی فکرشان مشغول بود من در فکر حرف های اقا جان ، احمد در فکر آن پسر از فرنگ برگشته ، مادرم در فکر آینده ی نامعلوم من و ماهور در فکر رفتاری که همین امشب از احمد کشف کرده بود طوری احمد را نگاه میکرد که مطمئن بودم اخر شب احمد بابت این رفتاری که نشان داد تنبیه شود از ماهور که هیچ چیز بعید نیست.... من که چهارده سال با او زندگی میکردم از رفتار امشبش به شدت تعجب کرده بودم او که جای خود داشت اقا جان از پای سفره بلند شد و با تشکر کوتاهی از مادرم با گفتن " الحمدالله "از پای سفره برخاست و به پای تلویزیون سیاه سفید خانه مان رفت... احمد و ماهور هم بعد از شام خداحافظی مختصری کردند و به خانه یشان بازگشتند حرف های اقا جان بدجور ذهنم را به خود مشغول کرده بود فکر اینکه با حامد زیر یک سقف زندگی کنم عذابم میداد... حامد همه چیز تمام بود اما دلیل مخالفت من برای این بود که او از ده سالگی به نزد مادربزرگ پدریش در فرنگ رفته و حال در سن بیست و سه سالگی ، نزدیک به دو ماه است که به ایجا برگشته قطعا آنجا یک تاثیراتی هم رویش گذاشته علاوه بر آن من از گذشته ی درخشان این آقا خبر ندارم و نمیدانم چه کار کرده که احمد اینطور در موردش صحبت میکند و او شخصی نیست که من یه روزی به عنوان همسر انتخابش کنم بعد هم اینکه نه من عاشق حامد بودم نه او عاشق من ، حتی یه دوست داشتن ساده هم بین ما نبود ، من میخواستم زندگیم پر باشد از عشق به مردی که از صمیم قلب عاشقش باشم. ادامه در کامنت اول...
#پارت_اخر
#پارت_پنجم

#لوفوتن_نروژ
لوفوتن یا مجمع‌الجزایر لوفوتن  منطقهٔ ای در شهرستان نوردلند، نروژ می‌باشد که از تعدادی جزیرهٔ کوچک تشکیل شده‌است. لوفوتن (Lofoten) مجموعه ای از جزیره ها در بخش شمالی نروژ است و یکی از تماشایی ترین چشم اندازهای نروژ را دارد. مجمع الجزایر لوفوتن در بالای مدار قطب شمال در میان آب های متلاطم قرار دارد و به ماهی گیری، پدیده شفق قطبی، خورشید نیمه شب و روستاهای کوچک ماهی گیری اش معروف است.
زندگی در لوفوتن با دیگر نقاط دنیا فرق دارد اینجا روشنایی روز بسیار متغیراست؛ گاهی اصلا شب نمی شود و گاهی اصلا طلوع خورشیدی اتفاق نمی افتد؛ از اردیبهشت تا اواسط مرداد همیشه روز است و از ۹ دسامبر تا ۴ ژانویه همیشه شب. قبل از اینکه این مجمع الجزایر به جاذبه گردشگری تبدیل شود منطقه مهمی برای ماهیگیری بود بطوری که ماهی گیری همیشه دلیل اصلی مردم برای زندگی در این جزایر بوده و همه این منطقه را به روستاهای کوچک ماهی گیری اش می شناسند.
درست است که در اینجا هوا سرد است اما به دلیل جریان اقیانوسی گرم، آب و هوای این جزیره نسبت به مکان های دیگری که در همین ارتفاع هستند ملایم تر است و بهترین زمان برای سفر به آن بستگی به هدفتان از سفر دارد؛ اگر می خواهید خورشید نیمه شب ببینید باید از اوایل خرداد تا اواخر تیر به این جزیره بروید و اگر آرزویتان دیدن دیدن شفق قطبی است شهریور تا اواخر فروردین را برای سفر انتخاب کنید.
#پارت_اخر #پارت_پنجم #لوفوتن_نروژ لوفوتن یا مجمع‌الجزایر لوفوتن منطقهٔ ای در شهرستان نوردلند، نروژ می‌باشد که از تعدادی جزیرهٔ کوچک تشکیل شده‌است. لوفوتن () مجموعه ای از جزیره ها در بخش شمالی نروژ است و یکی از تماشایی ترین چشم اندازهای نروژ را دارد. مجمع الجزایر لوفوتن در بالای مدار قطب شمال در میان آب های متلاطم قرار دارد و به ماهی گیری، پدیده شفق قطبی، خورشید نیمه شب و روستاهای کوچک ماهی گیری اش معروف است. زندگی در لوفوتن با دیگر نقاط دنیا فرق دارد اینجا روشنایی روز بسیار متغیراست؛ گاهی اصلا شب نمی شود و گاهی اصلا طلوع خورشیدی اتفاق نمی افتد؛ از اردیبهشت تا اواسط مرداد همیشه روز است و از ۹ دسامبر تا ۴ ژانویه همیشه شب. قبل از اینکه این مجمع الجزایر به جاذبه گردشگری تبدیل شود منطقه مهمی برای ماهیگیری بود بطوری که ماهی گیری همیشه دلیل اصلی مردم برای زندگی در این جزایر بوده و همه این منطقه را به روستاهای کوچک ماهی گیری اش می شناسند. درست است که در اینجا هوا سرد است اما به دلیل جریان اقیانوسی گرم، آب و هوای این جزیره نسبت به مکان های دیگری که در همین ارتفاع هستند ملایم تر است و بهترین زمان برای سفر به آن بستگی به هدفتان از سفر دارد؛ اگر می خواهید خورشید نیمه شب ببینید باید از اوایل خرداد تا اواخر تیر به این جزیره بروید و اگر آرزویتان دیدن دیدن شفق قطبی است شهریور تا اواخر فروردین را برای سفر انتخاب کنید.
#پارت_پنجم یه قهوه خریدم و همونجور داغ داغ سر کشیدم.سر درد كلافه ام كرده بود؛بعد از یک ربع برگشتم پیش مامان سرمش داشت تموم میشد. -:مامان من برم کارای ترخیصت و انجام بدم تا سرمت تموم شد زودی بریم خونه. سری برام تکون داد،معلوم بود که خیلی خستس از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت پذیرش. یهو یه چیزی یادم افتاد گفتم بذار اول برم با دکتر مامان حرف بزنم بعد. از پرستار پرسیدم و اونم اتاق دکتر و نشونم داد. در زدم و رفتم تو؛دکتر این بود!؟مامان تو همه ی موارد شانس داره دیگه دکترشم خیلی دکتره.الان اگه من بودم یه دکتر پیر خرفت نصیبم می شد. سلام دادم، تعارف کرد که بشینم..نشستم و خودم و معرفی کردم(منظور گفتم که دختر یکی از مریض هاتون هستم) چندتا سوال که می خواستم و پرسیدم وبعد از خداحافظی اومدم بیرون چشمم به تابلوی روی در اتاقش خورد؟<پدرام محمدی> اسمشم عین خودش خوب بود یه پسر با چشم و ابروی مشکی که بهش میخورد سالش اینا باشه.قیافه ی مردونه ای داشت.خندم گرفت و زیر لب گفتم جای بابا خالی که دکتر زنش و ببینه. کارای ترخیص و انجام دادم و برگشتم پیش مامان سرمش تموم شده بود و پرستارش داشت سوزن سرم و از دستش خارج میکرد. -:مامانی کمکت کنم لباسات و بپوشی؟ -نه بابا نمیخواد بچه که نیستم تو لباسام و بپوشونی.خدا رو شکر هم که چهار ستون بدنم سالمه. -:باشه بابا حالا بیا و و خوبی کن . خندید و گفت: -:تو خوبی نکن. بعد از آماده شدن مامان آژانس گرفتیم و رفتیم خونه. #رمان #مجازى #آيدااشرفى✒️ #كپى_ممنوع⛔️
#پارت_پنجم كار شبكه ارتباطاته، مى تونين از اين طريق با افراد و نوع بيزنس هاشون اشنا بشين و چه بسا مى تونين با هم درس بخونين و براى هم فايل بفرستين، وقتى مرده داشت توضيح مى داد من و نسرين فقط داشتيم اطاعات جمع مى كرديم تا به محض اينكه رفت شروع كنيم به چت كردن با هم و ته توهه قضيه رو هم بياريم، نشرين گفت من مى رم خونمون تو هم اينجا باشو امتحان كنيم و براى هم چيز بنويسيم، به نسرين گفتم تو كه الان اينجايى ، بيا از اين اسمايى كه اينجا هست يكى رو انتخاب كنيم و امتحان كنيم اصلاً ببينيم همچين چيزى هست يا الكيه؟ رو اولين اسم كليك كرديم، اسمش مستر ارژنگ بود، گفتم نسرين اسم و نگاه عتيقه... به سختى تايپ كرديم، هنوز جاى دكمه هاى كيبورد رو بلند نبوديم درست و حسابى ولى نوشتيم: سلام همون موقع جواب اومد سلام شما؟ ما جفتمون هول شده بوديم و نوشتيم ، ما؟ دو نفريم نوشت خوب چه خوب اسمتون چيه؟ منم گفتم نسرين بيا اسم الكى بگيم، گفتم شقايق و تينا ، رومون نشد بگيم پونزده سالمونه گفتم بيست ساله از تهران، شما چى؟ گفت خوب پس از من بزگترين، جفتمون ضايع شديم ، گفتم نسرين اه گند زديم، نسرين گفت بپرس مگه چند سالته كوچولو؟ ارژنگ گفت كوچولو عمتونه من نوزده سالمه، منم يه دفعه گفتم خوب ما هم دروغ گفتيم هجده سالمونه😄 خلاصه يك ساعتى چت كرديم و حرف زديم و شروع كرديم به مسخره بازى . يه دفعه گفت بياين ببينيم همديگرو. يه نگاه به نسرين كردم كه يعنى چى مى گى؟ نسرين گفت بيا باهاش تو اكباتان قرار بذاريم و از بالا تو پنجره نگاهش كنيم ، بعدشم ديگه باهاش حرف نزنيم و اسممونو عوض كنيم. خلاصه قراره ما با مستر ارژنگ اينجورى گذشت كه از بالا ديده شد و چون تلفن و ادرس درست و حسابى از ما نداشت ترسى نداشتيم،ما طبقه ى ششم بوديم و طرف اصلاً حدس نمى زد كه ما به جاى پايين بالا باشيم، يه نيم ساعتى جلومون رژه مى رفت و اخرشم با نا اميدى راهشو گرفت و رفت. از بالا كه درست و حسابى ديده نمى شد ولى به نظر اومد كه قدش حتى از نسرينم كوتاه تر باشه، براى همين بدرده جفتمون نمى خورد و بايد دست به سر مى شد، كلى اونروز بهش خنديديم، همش سرش داشت مى چرخيد ، دور تا دور محوطه رو چرخيد ولى عقلش نرسيد كه يه نگاهم به بالا بندازه و ما رو ببينه. بعد از اينكه مطمعن شديم از اينجا رفته، وصل شديم به شبكه و بعده چند دقيقه ايى پيام اومد كه، شقايق، تينا؟ كجا بودين پس؟ من نديدمتون؟! منم نوشتم تو خجالت نمى كشى؟ مارو يك ساعت الاف كردى؟ اونم گفت وا؟ حالتون خوبه؟ من كه سره قرار بودم؟منم گفتم ديگه به ما پيام نده پسره ى دروغگوبعدشم سريع بلاكش كرديم
#پارت_پنجم #رمان_مسافر #رمان_عاشقانه ندا با حرص جواب داد-بوسش آخرش بود.... بی توجه به حرف الی و ندا گفتم-خب!؟تو چی گفتی؟ نگاه جدیش و به من داد-منم گفتم بعله دیگ..گفتم منم یه احساس کوچولویی به شما دارم و این جور چیزا.. تعجب کردم..چقدر راحت از احساسش گفته بود!!!!! الی-حالا قراره با هم زندگی کنید؟؟؟ ندا-آره قراره برم خونه ی جورج،همون دیشب با پدرم صحبت کردم..جورج و تقریبا میشناسه از اون چندباری که اومده بیمارستان..گفت مرد خیلی خوبیه مخالفت نکرد. خوش به حال ندا..حالا اگه من بودم بابا کله ام و میبرید..نمیخوام بگم که بابا خیلی رو اینجور مسائل حساسه..نه اصلا..اما نه در این حد که اجازه بده خونه ی دوست پسرم زندگی کنم.. صدای سرفه ندا باعث شد نگاهش کنم..با چشم به الی اشاره میکرد..سرم و چرخوندم و نگاهش کردم..ناراحت به نظر میرسید،برای اینکه حالش و عوض کنم با آرنج زدم به پهلوش و گفتم-چیه نکنه هوس بوس کردی؟ با چشمای آبیش زل زد توی چشمام-نه دلم برای مایکل تنگ شده.. من هم ناراحت شدم و با لبخندی غمگین شونه هاش و در آعوش گرفتم ندا هم طرف دیگ الیزابت نشست و مثله من بغلش کرد.. مایکل یکی از دوستانمون بود؛از طریق الیزابت باهاش آشنا شدیم،از دوران دانشگاه با هم دوست بودن،مایکل عضو ارتش آمریکا بود و در حال حاظر داشت ماموریتش و توی عراق میگذروند..یه پسر سیاه پوست قد بلند با هیکلی ورزیده..زیادی از حد مهربون و دوست داشتنی بود..اصلا تو نگاه اول چه بخوای چه نخوای دلت و میبرد و عاشقش میشدی..البته نگاه من خیلی دوستانه ست وگرنه الی سرم و میبره... الی-ندا جون،قدر این لحظه هایی که کنار همین و بدون به خدا خیلی قشنگه..حالا که مایکل نیست اینا رو میفهمم..سعی کن دوستش داشته باشی..باور کن که خیلی این روزها مهمه..یه کاری نکن که همیشه حسرت این روزها رو بخوری.................... ......
◀️ گزارش تصویری ◀️ حضور نابغه علمی موسسه ذهن نو و قهرمان مسابقات جهانی محاسبات ذهنی هندوستان ◀️ پارمیس عبدالعظیم ◀️ در برنامه فرمول یک ◀️ شبکه یک صدا و سیمای جهموری اسلامی ایران #پارت_پنجم #ذهن_نو #چرتکه #فرمول_یک #شبکه_یک
. #پارت_پنجم . نمیدانم... شاید حق با تو باشد ؛ شاید من نباید چنین فکری میکردم ؛ شاید من نباید معنی این رفتار ها ، معنی این حرف ها و معنی آن چشم ها و معنی گرمای دستانت را عشق میدانستم شاید من نباید بی حد و مرز دوستت میداشتم وقتی که دچار سوءتفاهم بودم آخر میدانی ... دست خودم نبود جان دلم ؛ من عاشق بودم ؛ یک عاشق دیوانه که دیوانه وار دوستت داشت ؛ یک عاشق که تو را به خودش ترجیح میداد اما تو نگران من نباش ... دیگر به کسی خوبی نمیکنم و از کسی هم خوبی نمیبینم که بخواهم دچار سوءتفاهم شوم میبینی... بعضی حرف ها از بعضی آدم ها آنقدر روی تو تأثیر میگذارد و به دلت می نشیند که بی اختیار یادش میکنی و جایش میسوزد و میسوزد و میسوزد... آنقدر سوخته ام که آتش درونم جوهر قلمم را خشکانده ؛ دلم را سوزانده و عشقم را نابود کرده دیگر بی تفاوت به آدم های اطرافم زندگی میکنم و راه میروم و حرف میزنم... . #وحید_واله . { لطفن تا آخرین قسمت مطالعه بفرمایید }
#پارت_پنجم دوستان بخاطر کمبود جا مجبور شدم که یه پارت اضافه کنم. #فصل_دوم از فردا شروع میشه. #شرلوک_هلمز_و_پسر_دوک
#پارت_پنجم سخنرانی فوق عالی حاج سعید قاسمی درباره #عبرت_های_تاریخ که به شما عزیزان پیشنهاد میکنم این چند پست رو که در ادامه قرار دادن حتما نگاه کنید ممنون . #حاج_سعید_قاسمی #ایران #مرگ_بر_منافق #مرگ_بر_آمریکا_شعار_نیست_اعتقاد_ماست
#پارت_پنجم . . واای منکه مُردم واسه این عکسا😍🤦🏼‍♀🤩✨💛👌🏻 . فقط برف بازیشون🤩💖🦋♥️ . کیکُ داغون کردین با این برفِ شادیتون😂🤦🏼‍♀🎂❄️🌈🌸💖 . 🎈 🦁 🎈 . # . . . #مسیح_آرش #مسيح_آرش_اي_پي #مسيح_عدل_پرور #کانون_هواداران_مسیح_و_آرش #کنسرت_تهران #فرزادفرزین #روسیه #فوتبال #فرزاد_فرزین #روسیه #سردار_آزمون #تهران
#پارت_پنجم دو هفته ای بود که از این ماجرا میگذشت صبح روز دوشنبه بود که برای خرید رفتم مغازه تا سفارشات مامانو بیارم همه چیزایی که گفته بود رو خریدم داشتم حساب میکردم که صدایی از پشت گفت بــــــه خانم ساناز خانوم یکم مشکوک نیست که من هر جا میرم شما هم هستید؟ بهش سلام کردم و اروم لبخند زدم چیزی نگفتم نمی خواستم صاحب مغازه فکری راجبم کنه برا خودش نوشابه و کیک خرید دو تا برداشت هنوز کارم تمو م نشده بود دلم نمیخواست بیشتر از این باهام جلوی کسی راحت باشه که بدتر هم شد کیک و نوشابه رو برا منم خرید تشکر کردم و گفتم نمیخورم اما ول کن نبود نخواستم بدتر از این بشه و هر چه زودتر میخواستم بزنم بیرون خوشبختانه امیر رفت منم وسایلاتمو برداشتم که برم دیدم بیرون وایستاده‌ بهم گفت میرسو نمت خیلی اصرار کرد اما قبول نکردم شمارشو رو یه کاغذ نوشت و دستم داد و گفت خوشحال میشم بهم زنگ بزنی تو دختر خیلی خوبی هستی و دلم میخواد باهات حرف بزنم قصدم دوستی نیست بخدا تو مثل ابجیم هستی فقط دلم میخواد باهات حرف بزنم نه میتونستم بهش نه بگم نه میتونستم شماره بدم بهش...ولی کاغذو برداشتم...